۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

شب است و شاهد و...

غیبت چند هفتهٔ آینده را با عطر نانِ سنگک، گنبدِ کبود امامزاده صالح، سمنوی عمه لیلا، و غبارِ نارنجی رنگ غروب به افق تهران موجه می‌کنم! به خدا که خودِ شیخ اجل هم در هنگامِ سرودن " شب است و شاهد و شمع و شراب وشیرینی/ غنیمتست چنین شب که دوستان بینی‌" چنین حال خوش و دل بی‌تابی چو مرا نداشته است!
من دلم را آخرین بار در فراز و فرودِ نوای پسرکِ میوفروشی جا گذشتم که آواز "نوبره بهاره چاقاله" سر داده بود. میروم که پیدایش کنم، البته اگر که دیگر بار جای دیگری جا نگذارمش!

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

خانهٔ دوست کجاست؟

دوست خیالیش ساکن آینه هاست. هر کجا که آینه‌ای باشد این دوست هم هست که با هم گرم بازی و گفتگو شوند. هم بازی هستند و هم نام. هر بار سلام و احولپرسی آریان‌ها غرق لذت و اندیشه‌ام کرده است. به راستی‌  این خیالی است که در آینه رنگ حقیقت می‌گیرد یا حقیقتی است که که خیال گونه در آینه بازتاب می‌یابد؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

مژده دهید! مژده دهید! یار پسندید مرا

آریان خطاب به من: "مامان امروز خیلی‌ پسرِ خوبی‌ شدی"!!!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

یافتم! یافتم!

به راستی‌ که یافتمش! خودِ نازنینش را!خوشه خوشه، دسته دسته! امروز، گذر گاهم گیج از عطر اقاقی‌ها بود!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

اقاقیا

رز سرخ خیلی‌ جذاب است،آتشین و وسوسه گر است! اصلا انگار کن که خود سیب حواست! در بیست و چند سالگی  دل‌ باخته‌اش بودم! ولی‌ قدمت اقاقیا در روح و جسمم بسیار کهن تر از این حرف هاست. مسیر بازگشتم از دبستان به خانه مملو از اقاقیا بود! قدم کوتاه و آرزو‌هایم بلند بودند! چه پرش‌ها که برای دسترسی‌ به خوشه‌های اقاقی نمیکردم!
در عشق صاحب قدم نبودم! بیست سالی‌ میشد که اقاقی را از یاد برده بودم! دبیرستان رنگ و حال دیگری داشت که سنخیتی با اقاقی نداشت! در دهه بیست تا سی‌ هم که تحت تاثیر ادبیات انگلیس عشق و زندگی‌ را فقط در "رزِ سرخِ سرخ" میدیدم!۱
 عاشق شدنِ دوباره‌ام به اقاقیا و تجدید عهدِ قدیم را به دو چیز مدیونم! غربت و فروغ. چندین بهار با دل‌ سپردن به عطر و رنگِ اقاقیا سر مست و شیدا شدم، همان زمان که لحظه‌ای از فروغ جدا نبودم! که کودکی‌هایش را کودکی و عاشقی‌هایش را زندگی‌ می‌کردم! روز‌های زندگی‌ در فرانسه!
  
"تو با چراغهایت می آمدی به کوچۀ ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچّه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
تو با چراغهایت می آمدی ..." ۲

و اما امروز من اینجایم! در این شهرِ خیس از باران بهاری که تن‌ به آغوش آفتاب سپرده و شکوفه‌های عطر آگینش را در باد شانه میزند! شهری با هزار زیبایی ولی‌ خالی‌ از عطر اقاقی!
من اینجا از اقاقیا مینویسم ، گویی که خود اقاقی شده ام.

پسا نوشت: هنوز یک روز کامل از اقاقی شدنم نگذشته بود که بر حسب اتفاق با دوستی‌ از کوچه‌ای گذر کردیم و گلهایی بس شبیه اقاقی دیدیم ! خوشه‌های دلبرکِ زرد رنگ، اندکی‌ کم پشت تر از آنچه انتظار میرفت! شود آیا که خودش  چهره عیان نموده است؟!؟

 
۱.O my Luve's like a red, red rose
   That’s newly sprung in June;
   O my Luve's like the melodie
   That’s sweetly play'd in tune.
  "A 1794 song in Scots by Robert Burns based on traditional sources." 

۲. تولدی دیگر، من از تو می مردم

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

عمو زنجیرباف

پارکی‌ مملو از گل و شکوفه را در یک روز بهاری مجسم کنید که در  زمین بازیش کسی‌ نبود جز "شیر و شکر" و مادرش.
آریان سوار بر تاب بود و من  سرمست از بوی بهار و چه چهِ کنجشکان همچنان که تاب میدادمش بلند بلند ` عمو زنجیرباف`  میخواندمش. شعر برایش جدید بود  چرا که  پیش تر‌ها که برایش میخواندم خیلی‌ کوچک بود و مطمئناً به یاد نمی‌‌آوردش. خواندم و خواندم تا بدانجا رسیدم که میگفت: `بابا اومده،...چی‌ چی‌ آورده؟`  آریان نگاهی‌ به دور و بر انداخت و گفت: " نه؟! بابا نیومده که..!!!"

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

خواب میدیدم و خواب دیدنم را نمی‌دیدم!

 در خوابم 'تهران' بود و
' باران' و
'بوی نان' و
'اشکِ شوق' که می‌بارید.