‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

به راه دورت نمیدم


به کس کسونت نمیدم/
به همه کسونست نمیدم/
به راه دورت نمیدم/
به شهر نورت نمیدم!!!

 رادیوی فارسی زبان دارد این آهنگ را پخش می‌کند. همینطور که دستانم پیاز را روی رنده میکشند، مغزم هم به رنده کردنِ خاطرات مشغول است. پدربزرگم همیشه راه میرفت، بشکن میزد، در آغوشمان می‌گرفت، و این شعر را برایمان میخواند. از ۹ نو‌ه‌ا‌‌ش حتا یکی‌  هم ایران نیست. ۳ دردانه ی ارشدش هم (شادی، روشنک، و شهرزاد) در شهر نور لیک به راهی‌ به غایت دور شوی کرده اند. آسوده بخواب پدرجان و خوش باش با یادِ کودکی‌هایمان و وعده‌های شیرینت.

۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

هم‌اکنون هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران، تهران را به مقصد فرانکفورت ترک گفت!

و آن هنگام بر فراز آسمانت از دوری خاکت گریستم...

پی‌نوشت: با گذشت یک دهه (۱۰ روز) و در سایه ی پیامبر گونه* شدنم ، امروز حال بهتری دارم!

* کنایه از ۴۰ سالگی و یگانگی با شعور کیهانی!

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

شب است و شاهد و...

غیبت چند هفتهٔ آینده را با عطر نانِ سنگک، گنبدِ کبود امامزاده صالح، سمنوی عمه لیلا، و غبارِ نارنجی رنگ غروب به افق تهران موجه می‌کنم! به خدا که خودِ شیخ اجل هم در هنگامِ سرودن " شب است و شاهد و شمع و شراب وشیرینی/ غنیمتست چنین شب که دوستان بینی‌" چنین حال خوش و دل بی‌تابی چو مرا نداشته است!
من دلم را آخرین بار در فراز و فرودِ نوای پسرکِ میوفروشی جا گذشتم که آواز "نوبره بهاره چاقاله" سر داده بود. میروم که پیدایش کنم، البته اگر که دیگر بار جای دیگری جا نگذارمش!

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

خواب میدیدم و خواب دیدنم را نمی‌دیدم!

 در خوابم 'تهران' بود و
' باران' و
'بوی نان' و
'اشکِ شوق' که می‌بارید.

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

ایران چیست؟



وقتی‌ که هنوز پیش تو یا بهتر بگویم در دامانت بودم هرگز به این سوال به طور جدی فکر نکرده بودم. به اینکه یک روز پاسخ دادنش چه قدر چالش برانگیز خواهد بود، که چه قدر قلب و گلویم را خواهد فشرد!
آن زمان که فارغ از هر گونه ایده‌ای راجع به دوری و مهاجرت و طعمِ گسش سر خوشانه یا حتا هر از گاهی نا خوشانه زیستن در مامِ وطن را امری عادی و پیش پا افتاده می‌‌انگاشتم، هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که روزی در پاسخ به این سوالِ پسرکِ دو سال و هشت ماهه‌ام با آن لحن شیرین مخصوص به خودش که "ایران چیه؟" اینچنین وا‌ مانده و همچنان که سعی‌ در جمع کردن تمام قوایم می‌کنم، شکسته شکسته جواب دهم: "آنجا که من به دنیا آمدم...آنجا که تابستان با هم بودیم...آنجا که مادر بزرگ‌ها هستند...آنجا که الی به تازگی برگشته است..." و آخر چگونه می‌توانستم این همه "آنجا که..." را برایش توضیح دهم!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

شوق


من این محلهٔ را دوست دارم. راه رفتن در پیاده رو‌هایش را هنگام غروب،  وقتی‌ مسیر بین  نانوایی بربری و سنگک را خوش خوشک می‌‌پیمایم و هر بار از نور رنگارنگ چراغ‌ها و ازدحام آدم‌ها جلوی آبمیوه گیری توچال و میوه فروشی منصف به وجد می‌آیم. من جای خالی‌ کلاس زبان شکوه شمیران و بانک ملت آن سوی‌ خیابانش را دوست دارم چرا که خاطره اولین کار دانش جویی را به یادم میاورند. من دوست دارم که پیاده به میدان قدس و سر پل بروم و به خیابان ولیعصر برسم، توقفی کنار حلیم سید مهدی و پس از آن کتاب فروشی نشر چشمه  داشته باشم و روح و جسم هر دو را سیراب کنم. من دلم می‌خواهد...
خدایا، فقط به تعداد انگشتانم روز باقیست، آیا این چند روز را تاب می‌آورم تا این تصاویر را از پرده خیال بر واقعیت نشانم؟