‏نمایش پست‌ها با برچسب از همه جا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از همه جا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

رایحهٔ برودت

این بوی لعنتی تو که بعد از یک دهه و اندی ناگهانی و مرموز بر جانم تنیده است، رایحهٔ برودت و دلمردگی فارغ از هر گونه مهر و دلدادگی است!

پی‌ نوشت: دیروز که با پسرک در قسمت عطر فروشگاه پرسه میزدم، باران عطر زنانه و مردانه بود که دستان جستجوگرش بر ما میفشاند!

۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

"حسودی و حسرت"

امان از دست این دو تا "ح" که اگر دست به دست هم دهند، خوب پدر آدم را در می‌آورند! با این دو  میانه ی چندانی نداشتم تا روزی که گذارم به حوزه یادگیری اوضاع سیاسی و اجتماعی آلمان افتاد! دلم برای خودمان می‌سوزد وقتی‌ که این همه رفاه و آزادی را در قانون اساسی‌‌شان میبینم! از همه آزار دهنده تر بخش مربوط به نازی‌ها هست، چه تشابهی‌ واقعا! یهودیان بی‌چاره جسم خویش به آتش سپردند و هم نسلان من باور‌های جوانی را.

۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

۲۰۱۳

۲۰۱۳ نازنین بیا که خوش می‌‌آیی گرچه با آمدنت یک سال از جوانیم می‌‌کاهی!
 من آویخته از گیسوان بلند و سیاه این شب زمستانی در پی‌ِ رخسار مهتابگونِ روز‌های روشنِ توام!
 پسر کوچکِ این خانه بعد از بدرقه  پدر پیر نوئل، در انتظار بهاران و عموی مهربان نوروز است.
 پس بیا و فصل‌های روشنت را هم با خود بیاور!

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

سپاس که با من و در کنارِ من زرشک پلو با مرغ می‌خوری!


فقط رگ ایرانی‌‌ام به درد میاید وقتی‌ که رویش سٔس کچاپ خالی‌ میکنی‌!

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

قاصدک‌ها در بند


چه زود به دام می‌افتیم ما آدم‌ها همانندِ قاصدک‌هایی‌ که تنها به گناه جست و خیزِ سر خوشانه‌شان در باد اسیرِ تار  عنکبوت‌های چسبناک میشوند. از پلی‌ بر نهر کوچکی می‌‌گذشتیم، در لابلای هر نردهٔ پل، تار عنکبوتی و در قلب هر تار قاصدکی گرفتار! قاصدک‌ها بسی‌ خوش شآنس بودند که پسرکم با چوبِ نوک تیزش آزادشان کرد و برای پروازِ دوباره‌شان شادمانی کرد!کاشکی‌ ما هم یک ناجی با چوب دراز داشتیم که این‌گونه از اسارت می‌‌رهانیدمان.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

یافتم! یافتم!

به راستی‌ که یافتمش! خودِ نازنینش را!خوشه خوشه، دسته دسته! امروز، گذر گاهم گیج از عطر اقاقی‌ها بود!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

اقاقیا

رز سرخ خیلی‌ جذاب است،آتشین و وسوسه گر است! اصلا انگار کن که خود سیب حواست! در بیست و چند سالگی  دل‌ باخته‌اش بودم! ولی‌ قدمت اقاقیا در روح و جسمم بسیار کهن تر از این حرف هاست. مسیر بازگشتم از دبستان به خانه مملو از اقاقیا بود! قدم کوتاه و آرزو‌هایم بلند بودند! چه پرش‌ها که برای دسترسی‌ به خوشه‌های اقاقی نمیکردم!
در عشق صاحب قدم نبودم! بیست سالی‌ میشد که اقاقی را از یاد برده بودم! دبیرستان رنگ و حال دیگری داشت که سنخیتی با اقاقی نداشت! در دهه بیست تا سی‌ هم که تحت تاثیر ادبیات انگلیس عشق و زندگی‌ را فقط در "رزِ سرخِ سرخ" میدیدم!۱
 عاشق شدنِ دوباره‌ام به اقاقیا و تجدید عهدِ قدیم را به دو چیز مدیونم! غربت و فروغ. چندین بهار با دل‌ سپردن به عطر و رنگِ اقاقیا سر مست و شیدا شدم، همان زمان که لحظه‌ای از فروغ جدا نبودم! که کودکی‌هایش را کودکی و عاشقی‌هایش را زندگی‌ می‌کردم! روز‌های زندگی‌ در فرانسه!
  
"تو با چراغهایت می آمدی به کوچۀ ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچّه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
تو با چراغهایت می آمدی ..." ۲

و اما امروز من اینجایم! در این شهرِ خیس از باران بهاری که تن‌ به آغوش آفتاب سپرده و شکوفه‌های عطر آگینش را در باد شانه میزند! شهری با هزار زیبایی ولی‌ خالی‌ از عطر اقاقی!
من اینجا از اقاقیا مینویسم ، گویی که خود اقاقی شده ام.

پسا نوشت: هنوز یک روز کامل از اقاقی شدنم نگذشته بود که بر حسب اتفاق با دوستی‌ از کوچه‌ای گذر کردیم و گلهایی بس شبیه اقاقی دیدیم ! خوشه‌های دلبرکِ زرد رنگ، اندکی‌ کم پشت تر از آنچه انتظار میرفت! شود آیا که خودش  چهره عیان نموده است؟!؟

 
۱.O my Luve's like a red, red rose
   That’s newly sprung in June;
   O my Luve's like the melodie
   That’s sweetly play'd in tune.
  "A 1794 song in Scots by Robert Burns based on traditional sources." 

۲. تولدی دیگر، من از تو می مردم

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

خواب میدیدم و خواب دیدنم را نمی‌دیدم!

 در خوابم 'تهران' بود و
' باران' و
'بوی نان' و
'اشکِ شوق' که می‌بارید.

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

سوسک قرمزی هم بله!

علاقهٔ من و "شیر و شکر" این روز‌ها پیرامون حشرات ریز قرمز رنگی‌ موج میزند که به علت سرخی و خال‌های سیاه روی پشتشان شباهت وافری به کفشدوزک دارند. امروز که در پارک به جستجویشان رفته بودیم به توده‌ای از آنها برخوردیم که همه جفت جفت و پشت به پشت مشغول جفت گیری بودند و عجبا که حشرهٔ سومی‌ به زور خودش را به جفتی که با هم مشغول بودند آویزان کرده بود و سعی‌ در دخول داشت. اینجورش را دیگر ندیده بودیم!

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

گلایه

به خدا انصاف نیست که از ‌دیدار خانه محرومت کنند تنها به این دلیل که با غیر‌هموطن وصلت کرده ای، که فرزندت را از تبار و سلاله ی تو ندانند، که نادیده ات بگیرند و به هیچ حسابت کنند. به کدامین جرم؟  به همان گناه نانوشته زن بودن, آنهم زن ایرانی‌!
سرزمین من،می‌دانم که این روز‌ها داغدار تر از آنی‌ که به در و دل‌های آنچنانی‌ گوش کنی‌ ولی‌ کاش چشم میگشودی و میدیدی که چگونه به نام تو دخترانت را به شلاق غم کشیده اند!
آخر این چه قانون مزخرفیست که ما داریم؟ قانونی که دست مرد را باز میگذرد تا هر آنچه میخواهد بکند ولی به زن بیچاره که میرسد هزاران چون و چرا پیدا میکند! جالب تر همه این است که باید برای بچه ات ویزا بگیری چرا که ملیت از طرف مادر به او نمیرسد!
و آیا  این دارد نیست که کشورت فرزندت را ازخود نداند و برای ورودش اجازه صادر کند؟ از کی تا بحال برای رفتن به خانه باید اجازه خواست؟ گفتنی بسیار است و من بیش از این حرفم نمی آید! برویم و با قانون های زن ستیز و مرد سالارمان خوش باشیم.  

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

در سالروز کوچ بزرگ بانویی که دستانش و گودی جوهری انگشتانش را دوست میدارم!

به تو مدیونم بانو، مدیون.
اگر امروز به زن بودن خود میبالم، از بدنم فرار نمیکنم، و به اندیشه‌هایم افسار نمیزنم همه را از تو دارم که  در گوشم نجوا کردی میشود سیب را "از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست" چید و بدون ترسیدن "به چراغ و آب و آینه" پیوست. آری، تو به من یاد دادی که میشود از میان نارون‌ها "گنجشک‌های عاشق را به صبح پنجره دعوت" کرد و وقتی‌ که "خوشه‌های اقاقی" خوابیدند به سراغ معشوق رفت.
آن روز‌ها که با عزلت خود در غربت "در اتاقی‌  به اندازهٔ یک تنهایی" دست و پنجه نرم می‌کردم از تو اموختم تا "به بهانه‌های ساده خوشبختی خود" بنگرم و تاب بیاورم!
"دست‌هایت را دوست میدارم" فروغ عزیزم. دست‌هایی‌ را که در باغچه کاشتی تا سبز شوند و "پرستو‌ها در گودی انگشتان جوهریش تخم" بگذارند.

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

کوچه

ینجا هیچکدام از کوچه‌هایش به خانهٔ تو نمیرسد.

اینجا شنبه دارد، شنبه بازار دارد، کوچه دارد

ولی‌ هیچ کدام از کوچه‌هایش به خانهٔ تو نمیرسد!

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

فردا تو می‌‌آیی

به قول هوشمند عقیلی:

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم

مادری بهتر از برگ درخت را چشم در راهم! اینجا کوچولوی هفت ماه و نیمه‌ای با دو دندان تازه نیش زده‌اش خود را برای گاز گرفتنش آماده می‌کند! خوب هر کسی‌ راه خودش را برای خوشامد گویی دارد!! کاش مادر بزرگ قصه‌ها هم به ما می‌‌پیوست!

دو قدم این‌ور خط

حیفم آمد که راجع به این کتاب چیزی ننویسم. همانی که با همهٔ پشت دردی که داشتم من را برای نوشتن پشت کامپیوتر کشاند ، روی بال‌های خودش سوارم کرد و به این ور و آنور زمان برد، یک وعدهٔ سیر شعر و شاعری چاشنی راهم کرد، و در آخر حسابی به هپروت بردم، آنهم منی‌ که به قول نویسنده "نزده میرقصم"! نمیخواهم بشود حکایت "گیرم پدر تو بود فاضل" ولی‌ از اینکه از مکتب این استاد درس گرفته ام بسی‌ خشنود و بالنده ام.
اگر هم سلیقه باشیم
حتما از خواندنش لذت خواهید برد!




۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

مردد در انتخاب عنوان!

کی‌ فکرشو میکرد که یک روزی همینجوری که دارد وبلاگ گردی می‌کند، یه دوست خوب پیدا شود که با صبوری همهٔ سوال‌هایش را جواب بدهد و تازه یه قالب خوشگل هم برای وبلاگش درست کنه. پس چه نتیجه میگیریم؟ جونم براتون بگه که نتیجه میگیریم هنوز دورهٔ آخر الزمون نشده و هنوز دوستی‌ و محبت پیدا می‌شه، حتا توی دنیای مجازی. راستی‌ یه سوال، کدام آخر...کدام زمون؟ این زمان و آخرش را با چه مقیاسی باید سنجید؟ از موضوع پرت نشویم، سپاسگزارم دوست عزیز.

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

خدا کی‌ می‌‌آید؟

تو را آن‌ زمان حس می‌کنم که کودک ناتوانم به بد‌ترین شکل از تخت آویزان است ولی‌ معجزه آسا نجات می‌یابد. آن‌ هنگام که تو بر بی‌ گناهی‌ام گواه میدهی‌ و آن‌ ستم پیشه بر غرور و برد باری‌ام سر تعظیم فرود می‌‌آورد. خدایی که لای این شب بوهاست گاه و بیگاه بیرون می‌‌آید تا من و تو فراموشش نکنیم. مهربان خدای من چه به موقع آمدی. سپاس، سپاس.

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

تابستان ها

۱. تابستان‌ها فصل آبنبات قیچی هل دار و شیرینی لادن سر پل است با چای (آنهم فقط در استکان‌های بلور مادرجان).

۲. تابستان‌ها فصل سر پل (تجریش) رفتن است با مامان در جستجوی زغال اختهٔ قرمز و بلال (آنهم دم گرگ و میش غروب که مثل سگ به دنبال بلال بو بکشی و ردشو دنبال کنی‌).

۳. تابستان‌ها فصل کنسرت و تئاتر و سینما است (آنهم با چند تا دوست جون جونی که از قبل یا بلیت گرفته باشند یا مقدماتش را فراهم کرده باشند).

۴. تابستان ها فصل دربند است و دربند انقدر خوب است که"آنهم" داخل پرانتز ندارد!

۵. تابستان‌ها فصل جلوی تلویزیون لم دادن و ماهواره و سریال تماشا کردن است (آنهم از نوع در پیت ایرانیش که از حق هم نگذریم با همهٔ چرندیش آدم را به خودش معتاد می‌کند)

۶. تابستان‌ها فصل شانه‌ خالی‌ کردن از دیدن کسانی‌ است که حوصله شون رو نداری (آنهم مردمانی که یا خودشون بهت گیر سه پیچ میدهند یا مادرجان که "عزیزم، خانمی کن و مردم دار باش").

۷
. تابستنها فصل کش آوردن شب‌های مادر است. ( شب‌هایی‌ که دوست داری با حرف زدن به صبح وصله‌اش بزنی‌ شاید که تلافی زمان دوری را دربیاوری.)

۸. تابستنها فصل تجدید عهد و میثاق است با "شهر کتاب" و "انقلاب" برای خرید کتاب و cd و پوستر با بهانه یا بی‌ بهانه...و شوری کودکانه و وسواس آلوده برای حمل پوستر مبادا که گوشه‌ای از چهرهٔ فروغ تاب بردارد.

۹
. تابستان‌ها فصل اون شهر لعنتی است با چنار‌های دود خورده اش، غروب‌های دم کرده اش، و یک نمه بارانش (و چه بهتر که پنجره باز باشد تا یک دل سیر با بوی خاک باران خورده‌اش عشق بازی کنی‌...وقتی‌ که میدانی هیچ جای دنیا بارانش این بو را ندارد.)

۱۰. و اما...


۱۱
. و اما این تابستان فصل اینجا ماندن، دلتنگ شدن، و جویدن تک تک این خاطره هاست. فصل دلخوش بودن به شیرینی‌‌های شازده کوچولو، خانهٔ جدید، و آمدن میهمانی بهتر از برگ درخت.

۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

روزگار ماتم

پاسخی به مادر جوان و دردمند ایرانی‌ در روزگار ماتم:

سلام بر تو که رنج و ستم میکشی،

اجداد من به آنسو کوچ نکردند ولی‌ خود خواسته و ناخواسته در آن "سوی دیگر" ماندگار شدم. من پسرکم را که کمی‌ از دلبند تو کوچکتر است در کالسکه در هوای آزاد میگردانم ولی‌ من بی‌ دغدغه نیستم. من پا به پای شما برای جوانان وطن خون گریه می‌کنم و دلم برای همه میسوزد. برای وطن، برای جوانی سیاه جوانان کشورم، برای تو، برای خودم، برای بی‌ عدالتی، و برای پسرکم که مادری غمگین دارد. شاید اگر مادرش اهل همینجا بود.........؟ نمیدانم که کدام بهتر بود؟

به امید روز‌های بهتر.




۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

To share

سیبم را با تو تقسیم می‌کنم، یک نیمه مال من، یک نیمه مال تو! آن نیمه را که با تو تقسیم کرده‌ام بیشتر از سیب کامل دوست دارم!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

بستنی

سه یا چهار بر از پهلوی بستنی فروشی گذشتم، هی‌ هوس کردم هی‌ ترسیدم تا بالاخره هوس بر ترس غلبه کرد و رفتم به دختر جوان فروشنده گفتم: یک بستنی لطفا. (!Ein "glace" bitte) حرفم را نفهمید و با نگاهی‌ پرسشگر بهم خیر شد. از خنگیش جا خوردم و کمی‌ هم بهم بر خورد که من که به زبون خودش گفتم پس حتما از بد بودن لهجمه که نمیفهمه. بالاخره گفتم که "ice cream" میخواهم. با کلی‌ ولع، در حالیکه خوش خوشانم شده بود شروع به لیس زدن کردم. یک دستم بستنی بود با یک دست هم کلسکهٔ پسری رو میراندم. نشستم رو یک نیمکت که بستنیم رو تموم کنم. تازه یادم افتاد که برای چی‌ بستنی فروش بی‌چاره نفمید که من چی‌ میگم.. من کلمهٔ بستنی رو خیلی‌ حق به جانب بی‌ آنکه حواسم باشه فرانسه گفته بودم. آلمانیش می‌شه (ice)! خنده ام گرفت که تا چه حد گیج میزنم!!!

آفتاب ملایم و خوبیه. اینجا که نشستم یک باغچهٔ سنبل کاری شده کنارمه که رایحهٔ دلپزیرش که در هوا پراکنده شده و با نسیم به مشام می‌رسد کلی‌ بوی عید رو یاد آدم می‌‌آورد. از یک پنجرهٔ بالا خونه صدای گیتار میاد. شازده کوچولو بیدار شده و داره برای خودش آواز میخونه. یک دفعه کلی‌ حالم خوب شد بر عکس دیشب که که سازم اصلا کوک نبود. از شما چه پنهان که همین الان یک شکلات از جیبم در آوردم و خوردم. مثلا هم می‌خواهم بعد از زیمان به وزن اوّلم برگردم !!! بلند شوم بروم که از پیاده روی جا نمونم. شما هم حال خوشی‌ داشته باشید چه با بستنی چه بی‌ بستنی!!!


پیوست: شازده داره بالانس میزنه توی کالسکه. به نظر شما شیرینی کدام بیشتره؟ یک بستنی شکلاتی یا تماشای موجود کوچکی که تا چندی پیش جنینی بیش نبود ولی‌ امروز دارد با تمام نیرو همگام با نوای زندگی‌ ابرز وجود میکنه؟