‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

به راه دورت نمیدم


به کس کسونت نمیدم/
به همه کسونست نمیدم/
به راه دورت نمیدم/
به شهر نورت نمیدم!!!

 رادیوی فارسی زبان دارد این آهنگ را پخش می‌کند. همینطور که دستانم پیاز را روی رنده میکشند، مغزم هم به رنده کردنِ خاطرات مشغول است. پدربزرگم همیشه راه میرفت، بشکن میزد، در آغوشمان می‌گرفت، و این شعر را برایمان میخواند. از ۹ نو‌ه‌ا‌‌ش حتا یکی‌  هم ایران نیست. ۳ دردانه ی ارشدش هم (شادی، روشنک، و شهرزاد) در شهر نور لیک به راهی‌ به غایت دور شوی کرده اند. آسوده بخواب پدرجان و خوش باش با یادِ کودکی‌هایمان و وعده‌های شیرینت.

۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

پنج (5)

پنج سال است که مستِ جامِ چشمانت و عاشقِ نفس‌هایت گشته ام. پنج سال است که مرا به مادری خود مهمان کرده ای. مهر و سپاسِ روز افزونِ من نثارِ تو میزبان نو نهالم. پاینده و بالنده بمان.

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

کجاست؟

پلنگی زخمی را می‌مانم که بین دو قله سرگردان است. باور زخم خورده‌ام را از این سؤ به آن‌ سؤ می‌کشم. بر یک بلندی تو ایستاده‌ای با عمری چهل ساله و چهار ماهه که دو روز از ماهِ چهارم کم دارد و بر آن دیگری من با چهل سال و چهار ماه و چند روز بیش. از تو بزرگ ترم آیا؟ پس خواهرِ بزرگی‌ که عمری بر دل و جان یدک کشیده‌ام کجاست؟

۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

سرما و زمستان و غروب!

هیچ یک از این سه توان منجمد کردن دلهای ما سه نفر را نداشت ، آن هنگام که دست در دست هم در ازدحام مردم می‌‌دویدیم و این سه آواز را بلند می‌‌خواندیم:
"یار مبارک بادا"!
"ای ایران"!
 " بری باخ"!!

۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

هم‌اکنون هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران، تهران را به مقصد فرانکفورت ترک گفت!

و آن هنگام بر فراز آسمانت از دوری خاکت گریستم...

پی‌نوشت: با گذشت یک دهه (۱۰ روز) و در سایه ی پیامبر گونه* شدنم ، امروز حال بهتری دارم!

* کنایه از ۴۰ سالگی و یگانگی با شعور کیهانی!

۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

"حسودی و حسرت"

امان از دست این دو تا "ح" که اگر دست به دست هم دهند، خوب پدر آدم را در می‌آورند! با این دو  میانه ی چندانی نداشتم تا روزی که گذارم به حوزه یادگیری اوضاع سیاسی و اجتماعی آلمان افتاد! دلم برای خودمان می‌سوزد وقتی‌ که این همه رفاه و آزادی را در قانون اساسی‌‌شان میبینم! از همه آزار دهنده تر بخش مربوط به نازی‌ها هست، چه تشابهی‌ واقعا! یهودیان بی‌چاره جسم خویش به آتش سپردند و هم نسلان من باور‌های جوانی را.

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

آتشفشان

قلمم با من غریبی می‌کند! فکر و زبانم یکی‌ نیستند! لبالب از نوشتنم ولی‌ با این شرایط آخر چطور؟ انگشتان نازنین، بی‌ خجالت و رودربایستی بر روی کیبورد برقصید و بلغزید و نقشی‌ از سرگشتگی‌ام به جا بگذارید! هیچ آدابی و ترتیبی مجویید،هرچه میخواهد دل‌ تنگتان بگویید!!! خوب عزیز من، شهرزاد من، ثبات و پایداری می‌خواستی؟ بچه می‌خواستی؟ از معلق ماندن و پیچ و تاب خوردن و نداستن اینکه کدام گوشه دنیا جای داری خسته شده بودی؟ حالا دلت خنک شد که خودت را از کشوری غریب به کشوری غریب تر آواره کردی، آزادی و آسایشت را به فنا دادی و با دست خود سوهان روح به جان خریدی؟ چشمت کور، دندت نرم! خود کرده را تدبیر نیست!

پی‌ نوشت: "شیر و شکر" نازنینم تو بزرگی‌ و در آیینهٔ کوچک ننمایی! تو در این بازی احمقانه و کریه هیچ نقشی‌ نداری! نقش تو بر روی دل‌ و چشمان من است!

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

یعنی‌ انقدر معلم دینی مان به من ارادت داشت!

"شهرزاد دختر خیلی‌ بدی است. من اصلا از او راضی‌ نیستم. کمی‌ ساکت باش. انقدر حرف نزن."

بر گرفته از دفتر  خاطرات چهارم دبستان. سال ۱۳۶۱

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

ماهی‌ سخت و پرتلاش پیش رو!

هنوز نفس میکشم، پس هستم!
ولی‌ چه بودنی که سخت خسته و خواب آلودم!
شازدهٔ کوچکم می‌شکفد و می‌‌روید،
این منم که افتان و خیزانم!

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

سی‌ و نهمین زاد روزم فرخنده! (کس نخارد پشتِ من/ جز ناخنِ انگشت من)

بی‌ سرو صدا‌ترین تولدی که در فکر می‌‌گنجد حال و روزگار امروز من بود! البته  کبیسه بودنِ امسال هم  که تاریخ خورشیدی و میلادی‌اش یک روز با هم فرق می‌کند بی‌ تاثیر نبوده است! حتا از پسرکم که آوای  "تولد مبارک"‌اش به سه‌ زبان فارسی، آلمانی‌، و انگلیسی‌ عالم گیر است ندایی برنیامد! شویِ مهربان هم که تاکید بر فردا دارد و زیرِ بارِ امروز نمیرود! و اما...! گویی  خودم هم بر این سکوت و سکون بی‌ میل نبوده ام! هیاهوی تولد نا خشنودم می‌کند و سکوتش...؟!؟ کاش می‌دانستم!

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

شب است و شاهد و...

غیبت چند هفتهٔ آینده را با عطر نانِ سنگک، گنبدِ کبود امامزاده صالح، سمنوی عمه لیلا، و غبارِ نارنجی رنگ غروب به افق تهران موجه می‌کنم! به خدا که خودِ شیخ اجل هم در هنگامِ سرودن " شب است و شاهد و شمع و شراب وشیرینی/ غنیمتست چنین شب که دوستان بینی‌" چنین حال خوش و دل بی‌تابی چو مرا نداشته است!
من دلم را آخرین بار در فراز و فرودِ نوای پسرکِ میوفروشی جا گذشتم که آواز "نوبره بهاره چاقاله" سر داده بود. میروم که پیدایش کنم، البته اگر که دیگر بار جای دیگری جا نگذارمش!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

اقاقیا

رز سرخ خیلی‌ جذاب است،آتشین و وسوسه گر است! اصلا انگار کن که خود سیب حواست! در بیست و چند سالگی  دل‌ باخته‌اش بودم! ولی‌ قدمت اقاقیا در روح و جسمم بسیار کهن تر از این حرف هاست. مسیر بازگشتم از دبستان به خانه مملو از اقاقیا بود! قدم کوتاه و آرزو‌هایم بلند بودند! چه پرش‌ها که برای دسترسی‌ به خوشه‌های اقاقی نمیکردم!
در عشق صاحب قدم نبودم! بیست سالی‌ میشد که اقاقی را از یاد برده بودم! دبیرستان رنگ و حال دیگری داشت که سنخیتی با اقاقی نداشت! در دهه بیست تا سی‌ هم که تحت تاثیر ادبیات انگلیس عشق و زندگی‌ را فقط در "رزِ سرخِ سرخ" میدیدم!۱
 عاشق شدنِ دوباره‌ام به اقاقیا و تجدید عهدِ قدیم را به دو چیز مدیونم! غربت و فروغ. چندین بهار با دل‌ سپردن به عطر و رنگِ اقاقیا سر مست و شیدا شدم، همان زمان که لحظه‌ای از فروغ جدا نبودم! که کودکی‌هایش را کودکی و عاشقی‌هایش را زندگی‌ می‌کردم! روز‌های زندگی‌ در فرانسه!
  
"تو با چراغهایت می آمدی به کوچۀ ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچّه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
تو با چراغهایت می آمدی ..." ۲

و اما امروز من اینجایم! در این شهرِ خیس از باران بهاری که تن‌ به آغوش آفتاب سپرده و شکوفه‌های عطر آگینش را در باد شانه میزند! شهری با هزار زیبایی ولی‌ خالی‌ از عطر اقاقی!
من اینجا از اقاقیا مینویسم ، گویی که خود اقاقی شده ام.

پسا نوشت: هنوز یک روز کامل از اقاقی شدنم نگذشته بود که بر حسب اتفاق با دوستی‌ از کوچه‌ای گذر کردیم و گلهایی بس شبیه اقاقی دیدیم ! خوشه‌های دلبرکِ زرد رنگ، اندکی‌ کم پشت تر از آنچه انتظار میرفت! شود آیا که خودش  چهره عیان نموده است؟!؟

 
۱.O my Luve's like a red, red rose
   That’s newly sprung in June;
   O my Luve's like the melodie
   That’s sweetly play'd in tune.
  "A 1794 song in Scots by Robert Burns based on traditional sources." 

۲. تولدی دیگر، من از تو می مردم

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

گنگ نامه!


وضوی غربت را
غریبانه مس درد میکشم!
قنوتِ خستگی بی‌ پایان و
رکوعِ سرفه‌های کشدار!

تنهایی به خاک می‌‌نشاندم.
کسی‌ در دور دست نجوا می‌کند:
"خوشبختی‌ را سجده رفته است،
خوشا به احوالش!"

نیمه کاره از خاک برمیخیزم،
تنهایی را قی‌ می‌کنم،
وضویم باطل میشود.
نه اهل نمازم، نه وضو!
زندگی‌ شاید  همان "خیابان دراز" *
و خوشبختی‌...
سرفه‌های چرکین تو باشد !

*  تولدی دیگر، فروغ فرخزاد.


۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

تقصیر تو نیست!


-تقصیر تو نیست که با موفقیت دورهٔ تحصیلت در این قاره را پشت سر گذاشته و قصد برگشت به وطن را کرده ای. تقصیر از دل‌ رنجور و فراق چشیدهٔ من است. هر که نبود، من یکی‌ که شاهد آن همه  زحمات بی‌ دریغ و تنهایی بی‌ کرانت بودم! این همه اوج گرفتی‌ تا به بالاترین دست یابی‌ و حالا زمان آن رسیده که پر باز کنی‌! تا اینجایش حرفی‌ نیست، فقط جواب این دل‌ِ حرف نشنو که مدام بهانه ات می‌کند را چه دهم؟ (به هم کلاسی‌ و هم روحی‌ ام)*۱
-تقصیر تو نیست که از دیوارِ راست بالا می‌روی و روی آن دنده که میافتی حرف که گوش نمیکنی‌، هیچ،  گاز هم میگیری! تقصیر از کم طاقتی و کم تجربگیِ من است که تا مرز انفجار و ایست قلبی پیش میروم. تو که سر تا پا شهد و شیرینی‌ و عشق و محبتی که بر جان و روانم قطره قطره میچکی. به قول "داستان حسنک وزیر" این  منم که در مادری نا تمامم! *۲ (به شیر و شکرم)
- تقصیر تو نیست که دیگر زیر آسمان یک شهر نیستیم، که دیگر هر آخرِ هفته همدیگر را نمی‌بینیم. که دیگر حضور نداری در زندگی‌‌ام مگر در خاطره ها! تقصیر از گوش‌های من است که می‌‌خواهند تو را بشنوند و چشما‌هایم که تو را بخوانند. ( به دوست کودکی ام)
- تقصیر  تو نیست که من اینجا همهٔ آنچه که از زندگی‌ میجویم را ندارم. که گاهی تا سر حد جنون خسته و بی‌ حوصله میشوم. که دلم تنگ میشود، که غریب افتاده ام. تقصیر از این دل‌ وا‌ مانده من است که برای غربت ساخته نشده. (به شریکِ زندگی‌ ام)


 *1. My soul mate
 
 *2. تاریخ بیهقی- داستان بر دار کردن حسنک وزیر: 
چون حسنک بیامد خواجه بر پای خاست، چون او این مکرمت بکرد همه اگر خواستند یا نه بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و برخویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت «در همه کارها ناتمامی!» وی نیک از جای بشد و خواجه، امیر حسنک را هر چند خواست که پیش١ وی نشیند نگذاشت و بر دست راست نشست ... و بوسهل بر دست چپ خواجه. (بوسهل) از این سخت بتابید.

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

صندلی‌ام میخ دارد!


در سفر اخیرم به ایران  سراغش رفتم، ولی‌ توان اینکه همراه خود بیاورمش را نداشتم. سنگین بود، خیلی‌ سنگین؛ نه برای چمدانم که برای قلب بیچاره‌ام که  توان بر دوش کشیدن این حجم انبوه از خاطرات در هم پیچیده ی تلنبار شده ی خاک خورده را نداشت. به ناچار از صندوق فلزی کوچکم که تمامی این سالها از نامه ها، عکس ها، کارت پستال ها، و دیگر یادگار‌هایم محافظت کرده بود چشم پوشی کرده و تنها به دو دفترچه خاطراتی که به سال‌های آخر دبستان و راهنمایی برمیگردند بسنده کردم.
دفترچه خاطرات سال چهارم دبستان که به سال‌های اول دهه شصت برمیگردد را صفحه به صفحه با اشتیاقی وصف ناپذیر میبلعم. طعم شیرین گذشته و بوی خوبِ خواهر بزرگه را میدهد. بر روی جلد آبی رنگش نمای بزرگی‌ از پلنگ صورتی‌ است.
یادداشت صورتی‌
نام: ....
نام خانوادگی: ...
کلاس: چهارم ۲
هانی‌، الهام، عالم، لیلا، ناهید، و نازنین را که رد می‌کنم به بیتا می‌رسم که چنین نوشته است:
"شهرزاد عزیز
من اولِ سال دیدم دختری همیشه سرِ کلاس می‌‌ایستد. فکر کردم صندلی‌اش میخ دارد. بعد زنگ تفریح دقت کردم و دیدم که صندلی‌اش میخ ندارد. فهمیدم این دختر نشستن بلد نیست. حالا که با او اشنا شده‌ام میدانم دختری که صندلی‌اش میخ ندارد و هنوز هم نشستن یاد نگرفته دوست عزیزم  شهرزاد است! "
بیتای نازنینم، نمیدانم که کجایی و چه کار میکنی‌ ولی‌ کاش بدانی که دوست عزیزت هنوز هم بعد از گذشتِ این همه سال نشستن را یاد نگرفته است، که هنوز یک جا ماندن و آرام گرفتن  را بلد نیست و شاید  هیچگاه هم نیاموزد!

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

فتح باغ

حاج خانم تا همین چند وقت پیش از عشق و عاشقی مینوشت، البته الان هم می‌‌نویسد ولی‌ کلا نوعش فرق کرده، گویا متعالی تر شده! آن موقع‌ها از رسیدن‌ها و نرسیدن ها، خواستن‌ها و خواسته شدن ها، و بوسه‌های چیده و نچیده مینوشت ولی‌ امروزه به قدری در روز مرگی غرق شده  که موضوع برای نوشتن کم می‌‌آورد. البته با پسرکی شیرین و در حال رشد هیچ دو لحظه‌ای مثل هم نیستند ولی‌ با این وجود در خانه ماندن و با مردم نبودن کمبود ایده میاورد!
امروز پس از کلی‌ بازی‌ با "شیر و شکر" در تخت...حاج خانم سر بلند و پیروز از خواباندن او، با خیالی فارغ و آسوده به کنج خلوت خود در کامپیوتر جهت سیاه کردن چند سطری در وبلاگ خود روی آورد! همچنان که حیران چشم بر زمین و آسمان دوخته تا بلکه مطلبی برای نوشتن یابد...صدای معاشقهٔ کلید و در همی‌ برخاست و حاج آقا وارد بشد. بعد از سلام و احوال پرسی‌ و احیاناً روبوسی (حاج خانم به درستی‌ به یاد نمی‌‌آورد) حاج آقا به اندرونی شد و پشت کامپیوتر جای بگرفت. حاجیه به او یادآوری کرد که قصد نوشتن در بلاگ خود کرده بود و حاجی همی‌ او را بگفت که چند لحظه‌ای بیش نخوهد انجامید. به راستی‌ هم زیاد به درازا نینجامید ولی‌......
برای حاجیه این پرسش باقیست که وقت شخصی یک زن (یا مرد، فرقی‌ نمیکند) کی‌ از آن اوست؟ مرز‌های این حریم شخصی‌ که این روز‌ها در نوشته‌های دوستان زیاد به چشم می‌‌خورد تا کی‌ و کجا پیش میرود؟ آیا  کمی‌ صبوری و گذشت و کاستن از "من" چارهٔ کار است؟ در اینجا سخن از ابزار نیست چرا که کامپیوتر دیگری نیز موجود بود بلکه به قول فروغ سخن از "وقت گران بهای من است"* که یاد نگرفته ام، یا نخواسته‌ام آن را با کسی‌ تقسیم کنم.
کاستی از کجاست؟ از کمبود زمانی‌ برای خود یا سیری ناپذیری "من "؟

 * فروغ فرخزاد، "فتح باغ":
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

Renaissance

درد کشیدم، آسان نبود. تولد دوباره‌ام را میگویم! اکنون در آستانه یک سال و نیمگی ادراک بهتری از محیط پیدا کرده ام، زیبایی‌ها را میبینم و از آنها لذت میبرم! بالاخره توانستم که فصل قبلی‌ را ببندم و ایمان بیاورم به آغاز فصل جدیدی که در کتاب زندگیم رقم خورده است. فصلی که خود، آگاهانه گشودمش ولی‌ توان آغاز کردنش به درازا انجامید. آری، در این کشور جدید من یک سال و نیمه ام...تنها چند ماه بزرگتر از پسرم. این روز‌ها دست در دست دنیا را با هم کشف می‌کنیم و چیز‌های جدید یاد میگیریم.
دیروز یکی‌ از آن زیر مجموعه‌های شگفت انگیز و سرشار از خوشی‌ این فصل جدید در کلاس "مادر و نوپا" * بود که اولین تجربه هردومان در این کلاس محسوب میشد. من هم همراه "شیر و شکر" نازنینم خندیدم، فریاد مستانه سر دادم، دویدم، و آواز خواندم! با اینکه محیط و اطرافیان کاملا جدید بودند اصلا غریبی نکرد و یک راست سبد اسباب بازیها را نشانه رفت! من هم با هر آنچه توانایی که در این زبان داشتم سعی‌ در صحبت با مادران دیگر کردم!!! و در آخر، هر دو گوش به آواز ملایم گروه سپردیم. آواز‌های کودکانه ی فارسی که به جای خود، فرانسوی را هم تا حدی بلد بودم ولی‌ آلمانیش کاملا نو و تاثیر گذار بود! و باز هردو با هم شنیدیم و به یاد سپردیم. آری اینگونه است که هر دو با هم بزرگ می‌شویم.

* KRABBEL GROUPPE

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

آیا دوباره گیسونم را در باد شانه خواهم زد؟

از کل جذابیت‌های زنانه‌ام فقط لبخند و دندان هام باقی‌ موندن، تازه شک دارم که اون‌ها هم مروارید گونگی خود را حفظ کرده باشند! به هم آغوشی و هم آمیزی و هم بستری و کلا هر چه که "هم" دارد هم که میل و رغبت خاصی‌ ندارم! چه بر سر این همه حس زنیت که در بدن و اندیشه‌هایم موج میزد آمده؟ میدانی چند وقت است که به اشعار  "فروغ" دست نزده ام؟ هر چند که همیشه آنها را در ته ذهنم یدک میکشم! آیا "زنانگی" مثل یک ترازو یا الاکلنگ است که وقتی‌ یک طرفش سنگین شد و پایین رفت ، طرف دیگر از فرط سبکی به هوا میجهد؟ آیا مادر شدنم انقدر سنگین شده که آن طرف دیگر به هوا جسته؟ مادری شیرین است و کودکم از آن هم شیرین تر ولی‌ من زن بودنم را می‌خواهم! آن خرامیدن به ناز و آن عریانی ناب جسم و روح!

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

دلم از اینها و از اونها می‌خواهد!

خودم هم نمیدونم دقیقا چی‌ می‌خوام تو این پست بگم! یعنی‌ حسرت خوردن اصلا کار خوبی‌ نیست ها، میدونم! کلا آدم حسرت خوری هم نیستم، ولی‌ آیا این  توقع خیلی‌ زیادی است که بعد از اینکه چند روز بچه ات از بیخوابی  پدر خودش و تو را در آورد ، آدم دلش بخواد که یک عصری بشینه با مامانش چای بخورد و مادر و خواهری هم باشند که ناز آدم را بکشند! حسودی که نه ولی‌ "envy" می‌کنم به آنها که دور هم هستند.....به آنها که وقتی‌ خسته شدن یا دلشون گرفت یا حتا وقتی‌ خیلی‌ شاد هستن میتوانند به آغوش نزدیک‌هاشون پناه ببرن.......یا  اینکه هر وقت عکس‌های دوست‌های خواهرم را میبینم ناخود آگاه این سوال میاد به ذهنم که چرا اونها هستن ولی‌ خواهر من باید رفته باشه!!!!!!! نکنه خیلی‌ پر توقع شدم من!
آخه، زندگی‌ جان تو قشنگی‌ فقط اگه میشد جای خالی‌ نقطه چین‌هایت را با زیباترین گزینهٔ ممکن پر کرد......

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

قطار زمان

دووووو دوووو چیییییییی!

قطار با حرکت کند و کشداری از ایستگاه جدا شد. انگار دلش نمی اومد که دل بکّند و برود.ولی‌ نه، قطار که به این کار عادت داشت و کار هر روزش بود! آهان، پس یکی‌ از مسافر‌ها بود که دلش بد جوری بین گذشته و آینده گیر کرده بود و توان دل کندن از هیچ کدام را نداشت! یک گذشته با کلی‌ خاطره و یک آینده با کلی‌ وعده‌های جدید! مسافر کوله بارش را بست و دوست هاش را، دانشگاهش را، خاطراتش را، و آن‌ زندگی‌ یک نفره ی نقلی‌اش را (شاید برای همیشه) پشت سر گذشت و آمد به اینجا که زندگی‌ نویی‌ را شروع کند، که بماند، بچه دار شود و ریشه بدواند. حالا آمده و مانده ولی‌ هنوز گاهی اوقات بین گذشته و حال سرگردانه! برایش دعا کنید که خودش را زود تر پیدا کند.

و اینچنین شد که سال پیش در چنین روزی من با قطار زمان از گذشته به آینده آمدم.

Au revoir France

Hallo Deutschland