۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

مژده دهید! مژده دهید! یار پسندید مرا

آریان خطاب به من: "مامان امروز خیلی‌ پسرِ خوبی‌ شدی"!!!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

یافتم! یافتم!

به راستی‌ که یافتمش! خودِ نازنینش را!خوشه خوشه، دسته دسته! امروز، گذر گاهم گیج از عطر اقاقی‌ها بود!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

اقاقیا

رز سرخ خیلی‌ جذاب است،آتشین و وسوسه گر است! اصلا انگار کن که خود سیب حواست! در بیست و چند سالگی  دل‌ باخته‌اش بودم! ولی‌ قدمت اقاقیا در روح و جسمم بسیار کهن تر از این حرف هاست. مسیر بازگشتم از دبستان به خانه مملو از اقاقیا بود! قدم کوتاه و آرزو‌هایم بلند بودند! چه پرش‌ها که برای دسترسی‌ به خوشه‌های اقاقی نمیکردم!
در عشق صاحب قدم نبودم! بیست سالی‌ میشد که اقاقی را از یاد برده بودم! دبیرستان رنگ و حال دیگری داشت که سنخیتی با اقاقی نداشت! در دهه بیست تا سی‌ هم که تحت تاثیر ادبیات انگلیس عشق و زندگی‌ را فقط در "رزِ سرخِ سرخ" میدیدم!۱
 عاشق شدنِ دوباره‌ام به اقاقیا و تجدید عهدِ قدیم را به دو چیز مدیونم! غربت و فروغ. چندین بهار با دل‌ سپردن به عطر و رنگِ اقاقیا سر مست و شیدا شدم، همان زمان که لحظه‌ای از فروغ جدا نبودم! که کودکی‌هایش را کودکی و عاشقی‌هایش را زندگی‌ می‌کردم! روز‌های زندگی‌ در فرانسه!
  
"تو با چراغهایت می آمدی به کوچۀ ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچّه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
تو با چراغهایت می آمدی ..." ۲

و اما امروز من اینجایم! در این شهرِ خیس از باران بهاری که تن‌ به آغوش آفتاب سپرده و شکوفه‌های عطر آگینش را در باد شانه میزند! شهری با هزار زیبایی ولی‌ خالی‌ از عطر اقاقی!
من اینجا از اقاقیا مینویسم ، گویی که خود اقاقی شده ام.

پسا نوشت: هنوز یک روز کامل از اقاقی شدنم نگذشته بود که بر حسب اتفاق با دوستی‌ از کوچه‌ای گذر کردیم و گلهایی بس شبیه اقاقی دیدیم ! خوشه‌های دلبرکِ زرد رنگ، اندکی‌ کم پشت تر از آنچه انتظار میرفت! شود آیا که خودش  چهره عیان نموده است؟!؟

 
۱.O my Luve's like a red, red rose
   That’s newly sprung in June;
   O my Luve's like the melodie
   That’s sweetly play'd in tune.
  "A 1794 song in Scots by Robert Burns based on traditional sources." 

۲. تولدی دیگر، من از تو می مردم

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

عمو زنجیرباف

پارکی‌ مملو از گل و شکوفه را در یک روز بهاری مجسم کنید که در  زمین بازیش کسی‌ نبود جز "شیر و شکر" و مادرش.
آریان سوار بر تاب بود و من  سرمست از بوی بهار و چه چهِ کنجشکان همچنان که تاب میدادمش بلند بلند ` عمو زنجیرباف`  میخواندمش. شعر برایش جدید بود  چرا که  پیش تر‌ها که برایش میخواندم خیلی‌ کوچک بود و مطمئناً به یاد نمی‌‌آوردش. خواندم و خواندم تا بدانجا رسیدم که میگفت: `بابا اومده،...چی‌ چی‌ آورده؟`  آریان نگاهی‌ به دور و بر انداخت و گفت: " نه؟! بابا نیومده که..!!!"

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

خواب میدیدم و خواب دیدنم را نمی‌دیدم!

 در خوابم 'تهران' بود و
' باران' و
'بوی نان' و
'اشکِ شوق' که می‌بارید.

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

ارباب خودم چرا نمیخندی؟


امروز برای اولین بار به گونهٔ گفتاری و نمایشی  واژه‌های "حاجی فیروز" و "عمو نوروز" را به بحث و گفتگو نشستیم! برایت گفتم که در آلمان "نیکلاس"* برایت هدیه میاورد و در ایران عمو نوروز! از شوق اینکه عمو نوروز قرار است  برایت قطار ریل دار بیاورد در پوست نمیگنجیدی.  چندین بار پرسیدی که کی‌ می‌آورد و هر بار جواب شنیدی که آن هنگام که زمستان تمام شود و درختان شکوفه کنند! شور و شعفت از رقص و شادیِ حاجی فیروز وصف ناکردنی بود!  بعد تر که  نقش حاجی فیروز را برایت بازی کردم، پرسیدی که  چرا صورتم را سیاه نکرده ام! می‌خواستی بدانی که آیا نگران کثیف شدن صورتم بوده ام؟ از خودم (البته بیشتر  از تو )شرمنده شدم که نتوانستم در دم جوابِ این سوالت را بدهم که چرا حاجی فیروز‌ها همیشه سیاهند! با گشت و گذاری کوتاه در شبکه به جواب‌هایی‌ دست یافتم که قابل هضم ترینش برای تو این است که بر اساس باور ایرانیان رنگِ سیاه نمادی از سردی و شب‌های بلندِ زمستان است و لباس سرخ رنگش نیز نمادی از بهار که بر پیکرهٔ این سرما می‌نشیند. در خلال  این روز‌های سخت و کسالت باری که پشت سر میگذاریم، بهار را به قلب و خانهٔ مان مهمان کردی. سپاس من را بابت همهٔ مهربانی و شیرینی‌ ات بپذیر!  کاش این نوشته تسکینی باشد بر عذاب وجدانم بابت تلخی‌‌های این مدتم با تو!

*Nicolas: بابا نوئل

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

بودنت را دوست دارم!


در سکوت شبانه که از نیمه  گذشته و رهسپار فرداست،
به رسالت مادری‌ام می‌اندیشم که تا دقایقی دیگر سه ساله میشود.
به نیمه شبی‌ که تو در آغوشم آمدی و به تمام لحظات پر برکتی که بودنت به  ارمغان آورده است.
زاد روزت خجسته و فرخنده آریانِ شیرینم.

پ‌ ن: سپاس و درودم به مادرِ مهربانم که آن شب،  لحظه‌های درد کشیدنم را با باران اشک‌هایش تقدیس و شستشو داد و امشب نصایحِ پر مهرش را بدرقه راه تو کرد...