۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

خواب میدیدم و خواب دیدنم را نمی‌دیدم!

 در خوابم 'تهران' بود و
' باران' و
'بوی نان' و
'اشکِ شوق' که می‌بارید.

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

ارباب خودم چرا نمیخندی؟


امروز برای اولین بار به گونهٔ گفتاری و نمایشی  واژه‌های "حاجی فیروز" و "عمو نوروز" را به بحث و گفتگو نشستیم! برایت گفتم که در آلمان "نیکلاس"* برایت هدیه میاورد و در ایران عمو نوروز! از شوق اینکه عمو نوروز قرار است  برایت قطار ریل دار بیاورد در پوست نمیگنجیدی.  چندین بار پرسیدی که کی‌ می‌آورد و هر بار جواب شنیدی که آن هنگام که زمستان تمام شود و درختان شکوفه کنند! شور و شعفت از رقص و شادیِ حاجی فیروز وصف ناکردنی بود!  بعد تر که  نقش حاجی فیروز را برایت بازی کردم، پرسیدی که  چرا صورتم را سیاه نکرده ام! می‌خواستی بدانی که آیا نگران کثیف شدن صورتم بوده ام؟ از خودم (البته بیشتر  از تو )شرمنده شدم که نتوانستم در دم جوابِ این سوالت را بدهم که چرا حاجی فیروز‌ها همیشه سیاهند! با گشت و گذاری کوتاه در شبکه به جواب‌هایی‌ دست یافتم که قابل هضم ترینش برای تو این است که بر اساس باور ایرانیان رنگِ سیاه نمادی از سردی و شب‌های بلندِ زمستان است و لباس سرخ رنگش نیز نمادی از بهار که بر پیکرهٔ این سرما می‌نشیند. در خلال  این روز‌های سخت و کسالت باری که پشت سر میگذاریم، بهار را به قلب و خانهٔ مان مهمان کردی. سپاس من را بابت همهٔ مهربانی و شیرینی‌ ات بپذیر!  کاش این نوشته تسکینی باشد بر عذاب وجدانم بابت تلخی‌‌های این مدتم با تو!

*Nicolas: بابا نوئل

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

بودنت را دوست دارم!


در سکوت شبانه که از نیمه  گذشته و رهسپار فرداست،
به رسالت مادری‌ام می‌اندیشم که تا دقایقی دیگر سه ساله میشود.
به نیمه شبی‌ که تو در آغوشم آمدی و به تمام لحظات پر برکتی که بودنت به  ارمغان آورده است.
زاد روزت خجسته و فرخنده آریانِ شیرینم.

پ‌ ن: سپاس و درودم به مادرِ مهربانم که آن شب،  لحظه‌های درد کشیدنم را با باران اشک‌هایش تقدیس و شستشو داد و امشب نصایحِ پر مهرش را بدرقه راه تو کرد...


۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

آلمانی‌ :)


مکان: خونهٔ‌ ما
زمان: یک شنبه، هنگام ناهار
پسرک قصهٔ ما دارد تند و تند یک چیزی را به فارسی برای پدرش تعریف می‌کند. بهش میگویم: "به بابا آلمانی‌ بگو". برگشته سمت پدرش و با لبخند میگوید: "آلمانی‌"!!!

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

گنگ نامه!


وضوی غربت را
غریبانه مس درد میکشم!
قنوتِ خستگی بی‌ پایان و
رکوعِ سرفه‌های کشدار!

تنهایی به خاک می‌‌نشاندم.
کسی‌ در دور دست نجوا می‌کند:
"خوشبختی‌ را سجده رفته است،
خوشا به احوالش!"

نیمه کاره از خاک برمیخیزم،
تنهایی را قی‌ می‌کنم،
وضویم باطل میشود.
نه اهل نمازم، نه وضو!
زندگی‌ شاید  همان "خیابان دراز" *
و خوشبختی‌...
سرفه‌های چرکین تو باشد !

*  تولدی دیگر، فروغ فرخزاد.


۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

ایران چیست؟



وقتی‌ که هنوز پیش تو یا بهتر بگویم در دامانت بودم هرگز به این سوال به طور جدی فکر نکرده بودم. به اینکه یک روز پاسخ دادنش چه قدر چالش برانگیز خواهد بود، که چه قدر قلب و گلویم را خواهد فشرد!
آن زمان که فارغ از هر گونه ایده‌ای راجع به دوری و مهاجرت و طعمِ گسش سر خوشانه یا حتا هر از گاهی نا خوشانه زیستن در مامِ وطن را امری عادی و پیش پا افتاده می‌‌انگاشتم، هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که روزی در پاسخ به این سوالِ پسرکِ دو سال و هشت ماهه‌ام با آن لحن شیرین مخصوص به خودش که "ایران چیه؟" اینچنین وا‌ مانده و همچنان که سعی‌ در جمع کردن تمام قوایم می‌کنم، شکسته شکسته جواب دهم: "آنجا که من به دنیا آمدم...آنجا که تابستان با هم بودیم...آنجا که مادر بزرگ‌ها هستند...آنجا که الی به تازگی برگشته است..." و آخر چگونه می‌توانستم این همه "آنجا که..." را برایش توضیح دهم!

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

کودکستان یا دبستان...هر جا باشیم خوش و شادیم!


مثل دست یا پایی که زیر تنه میماند و خواب میرود...قلم من هم خواب رفته! دیگر امشب با هزار سلام و صلوات آمدم که بیدارش کنم. "مست است و هوشیارش کنید، خواب است و بیدارش کنید...گویید فلونی اومده..."!  بالاخره شیر و شکر ما هم به جرگهٔ مهد روندگان پیوست. سه پنج روزی (۳x۵) هست که با هم در این وادیِ جدید قدم گذشته ایم! دوران تطبیق را با روزی دو ساعت در مهد میگذرانیم! تا اینجایش که خوب بوده...برای ادامه هم،  آنجا که روی پای خود ایستادن رقم می‌خورد، نیازمنیم به دل‌‌های مهربانِ شما. برای این نو نهال تازه شکفته دعا کنید لطفا !
ای وای دوباره خواب رفت، قلمم را میگویم! تا دیدار بعد به خدایتان میسپارم.