۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه
۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه
۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه
ماهی سخت و پرتلاش پیش رو!
هنوز نفس میکشم، پس هستم!
ولی چه بودنی که سخت خسته و خواب آلودم!
شازدهٔ کوچکم میشکفد و میروید،
این منم که افتان و خیزانم!
ولی چه بودنی که سخت خسته و خواب آلودم!
شازدهٔ کوچکم میشکفد و میروید،
این منم که افتان و خیزانم!
۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه
سی و نهمین زاد روزم فرخنده! (کس نخارد پشتِ من/ جز ناخنِ انگشت من)
بی سرو صداترین تولدی که در فکر میگنجد حال و روزگار امروز من بود! البته
کبیسه بودنِ امسال هم که تاریخ خورشیدی و میلادیاش یک روز با هم فرق
میکند بی تاثیر نبوده است! حتا از پسرکم که آوای "تولد مبارک"اش به سه
زبان فارسی، آلمانی، و انگلیسی عالم گیر است ندایی برنیامد! شویِ مهربان هم که تاکید بر فردا دارد و زیرِ بارِ امروز نمیرود! و
اما...! گویی خودم هم بر این سکوت و سکون بی میل نبوده ام! هیاهوی تولد نا
خشنودم میکند و سکوتش...؟!؟ کاش میدانستم!
۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سهشنبه
قاصدکها در بند
چه زود به دام میافتیم ما آدمها همانندِ قاصدکهایی که تنها به گناه جست و خیزِ سر خوشانهشان در باد اسیرِ تار عنکبوتهای چسبناک میشوند. از پلی بر نهر کوچکی میگذشتیم، در لابلای هر نردهٔ پل، تار عنکبوتی و در قلب هر تار قاصدکی گرفتار! قاصدکها بسی خوش شآنس بودند که پسرکم با چوبِ نوک تیزش آزادشان کرد و برای پروازِ دوبارهشان شادمانی کرد!کاشکی ما هم یک ناجی با چوب دراز داشتیم که اینگونه از اسارت میرهانیدمان.
۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه
شب است و شاهد و...
غیبت چند هفتهٔ آینده را با عطر نانِ سنگک، گنبدِ کبود امامزاده صالح،
سمنوی عمه لیلا، و غبارِ نارنجی رنگ غروب به افق تهران موجه میکنم! به
خدا که خودِ شیخ اجل هم در هنگامِ سرودن " شب است و شاهد و شمع و شراب
وشیرینی/ غنیمتست چنین شب که دوستان بینی" چنین حال خوش و دل بیتابی چو
مرا نداشته است!
من دلم را آخرین بار در فراز و فرودِ نوای پسرکِ میوفروشی جا گذشتم که آواز "نوبره بهاره چاقاله" سر داده بود. میروم که پیدایش کنم، البته اگر که دیگر بار جای دیگری جا نگذارمش!
من دلم را آخرین بار در فراز و فرودِ نوای پسرکِ میوفروشی جا گذشتم که آواز "نوبره بهاره چاقاله" سر داده بود. میروم که پیدایش کنم، البته اگر که دیگر بار جای دیگری جا نگذارمش!
۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه
خانهٔ دوست کجاست؟
دوست خیالیش ساکن آینه هاست. هر کجا که آینهای باشد این دوست هم هست که با
هم گرم بازی و گفتگو شوند. هم بازی هستند و هم نام. هر بار سلام و
احولپرسی آریانها غرق لذت و اندیشهام کرده است. به راستی این خیالی است
که در آینه رنگ حقیقت میگیرد یا حقیقتی است که که خیال گونه در آینه بازتاب مییابد؟
اشتراک در:
پستها (Atom)

