۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

شوق


من این محلهٔ را دوست دارم. راه رفتن در پیاده رو‌هایش را هنگام غروب،  وقتی‌ مسیر بین  نانوایی بربری و سنگک را خوش خوشک می‌‌پیمایم و هر بار از نور رنگارنگ چراغ‌ها و ازدحام آدم‌ها جلوی آبمیوه گیری توچال و میوه فروشی منصف به وجد می‌آیم. من جای خالی‌ کلاس زبان شکوه شمیران و بانک ملت آن سوی‌ خیابانش را دوست دارم چرا که خاطره اولین کار دانش جویی را به یادم میاورند. من دوست دارم که پیاده به میدان قدس و سر پل بروم و به خیابان ولیعصر برسم، توقفی کنار حلیم سید مهدی و پس از آن کتاب فروشی نشر چشمه  داشته باشم و روح و جسم هر دو را سیراب کنم. من دلم می‌خواهد...
خدایا، فقط به تعداد انگشتانم روز باقیست، آیا این چند روز را تاب می‌آورم تا این تصاویر را از پرده خیال بر واقعیت نشانم؟

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

باید خندید یا که گریست؟

اصلا من نه سر پیاز هستم و نه تهش! از این رو عاشق و معشوق را پاک به حال خود رها کرده ام، مگر غیر از این است که "میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست". و اما  اینکه در این میانه کدام  یک عاشق و کدام معشوق است خود جای بحثی‌ جدا گانه دارد. مادربزرگ و نوه را میگویم! چه زود دوران باهم بودن و دل‌ و قلوه گرفتنشان به سر آمد. تنها دو ماه! نمیدانم بخندم یا بگریم بر اینکه پسرک مادربزرگش را خاله صدا میکرد و انصافا هر دو تایشان چه قدر ذوق میکردند! گاه به گاه سعی‌ می‌کردم گوشزد کنم "مادربزرگ"! پسرک میدانست زنی‌ را که خاله می‌نامد مادربزرگ است ولی‌ دوست داشت خاله صدایش کند چرا که در عمر دو ساله‌اش فقط چند بار او را دیده بود و هر خانم جدیدی برایش مفهوم خاله داشت. امروز پنج روز است که از هم جدا شده اند. پسرک هر روز سراغ و بهانهٔ  خاله  را می‌گیرد و برایش اشک می‌ریزد و خاله هم هر شب خواب پسرک را می‌بیند. عجب دنیای قریب و بی‌ رحمی است، عجب...

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

سوسک قرمزی هم بله!

علاقهٔ من و "شیر و شکر" این روز‌ها پیرامون حشرات ریز قرمز رنگی‌ موج میزند که به علت سرخی و خال‌های سیاه روی پشتشان شباهت وافری به کفشدوزک دارند. امروز که در پارک به جستجویشان رفته بودیم به توده‌ای از آنها برخوردیم که همه جفت جفت و پشت به پشت مشغول جفت گیری بودند و عجبا که حشرهٔ سومی‌ به زور خودش را به جفتی که با هم مشغول بودند آویزان کرده بود و سعی‌ در دخول داشت. اینجورش را دیگر ندیده بودیم!

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

تضاد

حالا که مادرم اینجاست چه قدر دلم می‌خواد که بنویسم، که حرف بزنم، که بگویم...
حالا که مادرم اینجاست چه قدر وقت کم میارم، چه قدر حرف نگفته دارم، چه قدر کار نکرده دارم!
 و... چه قدر آغوش نگرفته دارم...آغوشی که از حالا میدونم برای در بر گرفتنش تنگ تنگ می‌شه...

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

زاد روز

امروز امید‌ها و آرزو‌هایم دو ساله شدند. بسیار شیرین تر و مشکل تراز آنچه میپنداشتم!
ای آنکه مرا با آمدنت از "خود دیروز"  "مادر امروز" کردی، زاد روزت مبارک.
عاشقانه دوستت دارم شیر و شکر نازنینم.

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

دو قدم این ور خط *

از بچه‌ها کی‌ گرگه؟ بهناز کلّه گنده!
به سرعت به روی اولین پله میپرم تا بهناز منو نگیره. هیاهو و بپر بپرمون حیاط دبستان را پر کرده. آخ که بالا بلندی تو یک روز آفتابی چه کیفی میده!
خواب نیستم، فقط پلک‌هایم روی هم هستند! چشم‌هایم را که باز می‌کنم اتاق تاریک است، کنار پسرکم دراز کشیده‌ام تا خوابش ببرد. احساس می‌کنم که همان دختر بچه دبستانی هستم و تمام این سال‌ها رویای درازی بوده که شهرزاد کوچولو در خواب دیده است.
بلند شوم مشق‌هایم را بنویسم که  قبل از "برنامهٔ کودک" تمامشان کنم...

* عنوان بر گرفته از رمان استاد عزیز آقای احمد پوری

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

رقص!

هنرمندان خیابونی هر کدام در گوشه‌ای از خیابان به ارائه هنر خویش میپردازند. یکی‌ آکاردئون میزند، گروهی آواز امریکای لاتین اجرا میکنند و مینوازند، دو پسر نوجوان با گیتار و اجرای بینظیرشان رهگذران را در گوشه‌ای دیگر مبهوت کرده اند و خلاصه هر یک به نوعی‌ شور و نشاط به کوچه‌های زمستان زده و عابرین یخ زده میبخشند!
و اما...در کنار این هنرمندان، رقص کودکی بسیار خردسال که با شور و هیجان تمام هم نوا با  موسیقی‌ میچرخد و پا میکوبد توجه رهگذران را جلب میکند و لبخند بر لبانشان میاورد.
این صحنه در هر مغازه و یا رستورانی که موسیقی‌ داشته باشد تکرار میشود و مردم با لبخند نظاره گر این کودک رقصان و هم سازیش با موسیقی‌ میشوند.
این کوچولوی رقصان کسی‌ نیست جز "شیر و شکر" که  شنیدن کوچکترین آوائی تاب و توان از کفش میبرد و بی‌ دریغ حرکات مزونش بدنش  را به دست موسیقی‌ می‌سپارد.دلم نیامد که چیزی راجبش ننویسم.
آرزومندم که تو و همهٔ کودکان هم آوا با ساز دنیا برقصید و بچرخید. آمین.