سلام بر تو که رنج و ستم میکشی،
اجداد من به آنسو کوچ نکردند ولی خود خواسته و ناخواسته در آن "سوی دیگر" ماندگار شدم. من پسرکم را که کمی از دلبند تو کوچکتر است در کالسکه در هوای آزاد میگردانم ولی من بی دغدغه نیستم. من پا به پای شما برای جوانان وطن خون گریه میکنم و دلم برای همه میسوزد. برای وطن، برای جوانی سیاه جوانان کشورم، برای تو، برای خودم، برای بی عدالتی، و برای پسرکم که مادری غمگین دارد. شاید اگر مادرش اهل همینجا بود.........؟ نمیدانم که کدام بهتر بود؟
به امید روزهای بهتر.
۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه
روزگار ماتم
۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه
روی سخنم با توست کودک شیرین من تا بدانی که...
شیرینم، رای میدهم بخاطر آزدی تو و خودم! به خاطر کشورمان. شاید به من بگویی که کشور تو اینجاست نه آنجا، به تو حق میدهم ولی میدانم که هیچ گاه فراموش نمیکنی که نیمی از وجودت از آنجاست! آنجا که مادرت را در دل خویش پرورید تا تو را در دل خویش بپروراند. رای میدهم تا تو آزدانه آنجا برگردی نه با هراس! رای میدهم تا روزی به مادرت و کشورش افتخار کنی، رای میدهم تا بدانی فروغ که بود و برای که شعر میگفت. میدانم که ایرانم را دوست داری که ایران من ایران توست. بیا با هم برای آزادیش بکوشیم!
To share
۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه
پدیده ی دو قلبگی!
۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه
طفلکی دل
نمیدونم این آهنگ از کدوم خواننده است، فقط میدونم که مدام تو ذهنم تکرار میشه: طفلکی دلم گیره، پای دل به زنجیره، نمیشه برم دیگه دیره دیره!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
بستنی
سه یا چهار بر از پهلوی بستنی فروشی گذشتم، هی هوس کردم هی ترسیدم تا بالاخره هوس بر ترس غلبه کرد و رفتم به دختر جوان فروشنده گفتم: یک بستنی لطفا. (!Ein "glace" bitte) حرفم را نفهمید و با نگاهی پرسشگر بهم خیر شد. از خنگیش جا خوردم و کمی هم بهم بر خورد که من که به زبون خودش گفتم پس حتما از بد بودن لهجمه که نمیفهمه. بالاخره گفتم که "ice cream" میخواهم. با کلی ولع، در حالیکه خوش خوشانم شده بود شروع به لیس زدن کردم. یک دستم بستنی بود با یک دست هم کلسکهٔ پسری رو میراندم. نشستم رو یک نیمکت که بستنیم رو تموم کنم. تازه یادم افتاد که برای چی بستنی فروش بیچاره نفمید که من چی میگم.. من کلمهٔ بستنی رو خیلی حق به جانب بی آنکه حواسم باشه فرانسه گفته بودم. آلمانیش میشه (ice)! خنده ام گرفت که تا چه حد گیج میزنم!!!
