تو در من جاری شدی و من در تو با هم به دریا رسیدیم گوهر زندگی بر دل صدف بنشست.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
بستنی
سه یا چهار بر از پهلوی بستنی فروشی گذشتم، هی هوس کردم هی ترسیدم تا بالاخره هوس بر ترس غلبه کرد و رفتم به دختر جوان فروشنده گفتم: یک بستنی لطفا. (!Ein "glace" bitte) حرفم را نفهمید و با نگاهی پرسشگر بهم خیر شد. از خنگیش جا خوردم و کمی هم بهم بر خورد که من که به زبون خودش گفتم پس حتما از بد بودن لهجمه که نمیفهمه. بالاخره گفتم که "ice cream" میخواهم. با کلی ولع، در حالیکه خوش خوشانم شده بود شروع به لیس زدن کردم. یک دستم بستنی بود با یک دست هم کلسکهٔ پسری رو میراندم. نشستم رو یک نیمکت که بستنیم رو تموم کنم. تازه یادم افتاد که برای چی بستنی فروش بیچاره نفمید که من چی میگم.. من کلمهٔ بستنی رو خیلی حق به جانب بی آنکه حواسم باشه فرانسه گفته بودم. آلمانیش میشه (ice)! خنده ام گرفت که تا چه حد گیج میزنم!!!
۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه
شنبه ها
تنهایی و زندگی تنها تو غربت هم برای خودش عالمی داشت. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی ممکنه از دستش بدم یا دلم براش تنگ بشه. فکر میکردم خوب یا بد همینه که هست، یه جورهایی "take it for granted" میانگاشتمش. در این هیرو ویر شنبهها هم داستانی داشت، صبحها کمی دیر تر از خواب بلند شدن بعد از فیلم نگاه کردنهای جمعه شب" soirée" ، قبل از ظهر کمی خرید یا خیابون گردی، و ناهار کباب ترکی خوردن با یه دوست خیلی خوب که سابقهٔ دوستیش هم مثل خودش سرشار از صداقت کودکی بود. ناهار از گلو پایین نرفته بساط چایی راه انداختن و بعد حرف و حرف و حرف و خواندن شعرو مطالب خوندنی. چند وقت پیش این دوست مطلبی رو راجع شنبهها برام فرستاد که کلی حالمو خراب کرد. شما هم بخونید، شاید حال شما هم خراب شه. چنین نوشت آن دوست:
"آن ظهرهای شنبه چیزی داشت که بلد نیستم توصیفش کنم. چیزی از جنس همدلی، امید، ایمان و اعتماد.
دلم برای آن ظهرهای شنبه تنگ شده و می دانم که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شوند.می دانم که دیگر هیچ دوربینی نمی تواند آن خنده های سرخوشانه و آن چشمان سرشار ما را قاب بگیرد."
۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه
راز هستی
۱۳۸۷ بهمن ۱, سهشنبه
۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه
پساآغازین
گشتم و گشتم از سرزمین مادری تا معبد خدایان شرق، مهد عشق و شراب و عروس شهر های دنیا... تا به اینجا كه مهد فلسفه است و مكاتب ادبی ( و نا گفته نماند آبجو های تگری)!!!
فردا مهمان عزیزی دارم.(مادری بهتر از برگ درخت) كه دلم میخواهد گل افشان كنم قدومش را. برای دیدن تو می آید،( توكه خودت مهمان عزیز و كوچك همه ی ما هستی).
اینجا را تقدیم میكنم به "برگ درخت"، دوستی كه بهتر از "آب روان" است و خودش هم آنرا اجرا كرده، به تو "شیر و شكر" شرین پسر، به پدرت كه "تپش پنجره ها"ست! راستش اول رفت تا شب خيس محبت و به ديدار كسي در آن سر عشق، تا سكوت خواهش،تا صداي پر تنهايي! اینچنین شد كه تو آمدی و او جفت من شد! و به مادر بزرگی كه خودش ریشه ای است برای "برگ درخت" من!
و به فروغ كه اگر"از آن شاخهء بازیگر دور از دست سیب را چیدم و به چراغ و آب و آینه پیوستم و نترسیدم"، همه از
بركت اوست.
من خدايي را كه لاي اين شب بوها ست، دوست دارم.
۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه
آغازین
ای نام تو بهترین سر آغاز در وبلاگ خود سر دهم آواز از بالا پایین زندگانی هر آنچه که کوک شود به این ساز!

