امان از دست این دو تا "ح" که اگر دست به دست هم
دهند، خوب پدر آدم را در میآورند! با این دو میانه ی چندانی نداشتم تا
روزی که گذارم به حوزه یادگیری اوضاع سیاسی و اجتماعی آلمان افتاد! دلم
برای خودمان میسوزد وقتی که این همه رفاه و آزادی را در قانون اساسیشان
میبینم! از همه آزار دهنده تر بخش مربوط به نازیها هست، چه تشابهی
واقعا! یهودیان بیچاره جسم خویش به آتش سپردند و هم نسلان من باورهای
جوانی را.
۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه
۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه
آتشفشان
قلمم با من غریبی میکند! فکر و زبانم یکی نیستند! لبالب از نوشتنم
ولی با این شرایط آخر چطور؟ انگشتان نازنین، بی خجالت و رودربایستی بر
روی کیبورد برقصید و بلغزید و نقشی از سرگشتگیام به جا بگذارید! هیچ
آدابی و ترتیبی مجویید،هرچه میخواهد دل تنگتان بگویید!!! خوب عزیز من،
شهرزاد من، ثبات و پایداری میخواستی؟ بچه میخواستی؟ از معلق ماندن و پیچ و
تاب خوردن و نداستن اینکه کدام گوشه دنیا جای داری خسته شده بودی؟ حالا
دلت خنک شد که خودت را از کشوری غریب به کشوری غریب تر آواره کردی، آزادی و
آسایشت را به فنا دادی و با دست خود سوهان روح به جان خریدی؟ چشمت کور،
دندت نرم! خود کرده را تدبیر نیست!
پی نوشت: "شیر و شکر" نازنینم تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی! تو در این بازی احمقانه و کریه هیچ نقشی نداری! نقش تو بر روی دل و چشمان من است!
پی نوشت: "شیر و شکر" نازنینم تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی! تو در این بازی احمقانه و کریه هیچ نقشی نداری! نقش تو بر روی دل و چشمان من است!
۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه
یعنی انقدر معلم دینی مان به من ارادت داشت!
"شهرزاد دختر خیلی بدی است. من اصلا از او راضی نیستم. کمی ساکت باش. انقدر حرف نزن."
بر گرفته از دفتر خاطرات چهارم دبستان. سال ۱۳۶۱
بر گرفته از دفتر خاطرات چهارم دبستان. سال ۱۳۶۱
۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه
۲۰۱۳
۲۰۱۳ نازنین بیا که خوش میآیی گرچه با آمدنت یک سال از جوانیم میکاهی!
من آویخته از گیسوان بلند و سیاه این شب زمستانی در پیِ رخسار مهتابگونِ روزهای روشنِ توام!
پسر کوچکِ این خانه بعد از بدرقه پدر پیر نوئل، در انتظار بهاران و عموی مهربان نوروز است.
پس بیا و فصلهای روشنت را هم با خود بیاور!
من آویخته از گیسوان بلند و سیاه این شب زمستانی در پیِ رخسار مهتابگونِ روزهای روشنِ توام!
پسر کوچکِ این خانه بعد از بدرقه پدر پیر نوئل، در انتظار بهاران و عموی مهربان نوروز است.
پس بیا و فصلهای روشنت را هم با خود بیاور!
۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه
۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه
۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه
ماهی سخت و پرتلاش پیش رو!
هنوز نفس میکشم، پس هستم!
ولی چه بودنی که سخت خسته و خواب آلودم!
شازدهٔ کوچکم میشکفد و میروید،
این منم که افتان و خیزانم!
ولی چه بودنی که سخت خسته و خواب آلودم!
شازدهٔ کوچکم میشکفد و میروید،
این منم که افتان و خیزانم!
اشتراک در:
پستها (Atom)

