۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

بودنت را دوست دارم!


در سکوت شبانه که از نیمه  گذشته و رهسپار فرداست،
به رسالت مادری‌ام می‌اندیشم که تا دقایقی دیگر سه ساله میشود.
به نیمه شبی‌ که تو در آغوشم آمدی و به تمام لحظات پر برکتی که بودنت به  ارمغان آورده است.
زاد روزت خجسته و فرخنده آریانِ شیرینم.

پ‌ ن: سپاس و درودم به مادرِ مهربانم که آن شب،  لحظه‌های درد کشیدنم را با باران اشک‌هایش تقدیس و شستشو داد و امشب نصایحِ پر مهرش را بدرقه راه تو کرد...


۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

آلمانی‌ :)


مکان: خونهٔ‌ ما
زمان: یک شنبه، هنگام ناهار
پسرک قصهٔ ما دارد تند و تند یک چیزی را به فارسی برای پدرش تعریف می‌کند. بهش میگویم: "به بابا آلمانی‌ بگو". برگشته سمت پدرش و با لبخند میگوید: "آلمانی‌"!!!

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

گنگ نامه!


وضوی غربت را
غریبانه مس درد میکشم!
قنوتِ خستگی بی‌ پایان و
رکوعِ سرفه‌های کشدار!

تنهایی به خاک می‌‌نشاندم.
کسی‌ در دور دست نجوا می‌کند:
"خوشبختی‌ را سجده رفته است،
خوشا به احوالش!"

نیمه کاره از خاک برمیخیزم،
تنهایی را قی‌ می‌کنم،
وضویم باطل میشود.
نه اهل نمازم، نه وضو!
زندگی‌ شاید  همان "خیابان دراز" *
و خوشبختی‌...
سرفه‌های چرکین تو باشد !

*  تولدی دیگر، فروغ فرخزاد.


۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

ایران چیست؟



وقتی‌ که هنوز پیش تو یا بهتر بگویم در دامانت بودم هرگز به این سوال به طور جدی فکر نکرده بودم. به اینکه یک روز پاسخ دادنش چه قدر چالش برانگیز خواهد بود، که چه قدر قلب و گلویم را خواهد فشرد!
آن زمان که فارغ از هر گونه ایده‌ای راجع به دوری و مهاجرت و طعمِ گسش سر خوشانه یا حتا هر از گاهی نا خوشانه زیستن در مامِ وطن را امری عادی و پیش پا افتاده می‌‌انگاشتم، هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که روزی در پاسخ به این سوالِ پسرکِ دو سال و هشت ماهه‌ام با آن لحن شیرین مخصوص به خودش که "ایران چیه؟" اینچنین وا‌ مانده و همچنان که سعی‌ در جمع کردن تمام قوایم می‌کنم، شکسته شکسته جواب دهم: "آنجا که من به دنیا آمدم...آنجا که تابستان با هم بودیم...آنجا که مادر بزرگ‌ها هستند...آنجا که الی به تازگی برگشته است..." و آخر چگونه می‌توانستم این همه "آنجا که..." را برایش توضیح دهم!

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

کودکستان یا دبستان...هر جا باشیم خوش و شادیم!


مثل دست یا پایی که زیر تنه میماند و خواب میرود...قلم من هم خواب رفته! دیگر امشب با هزار سلام و صلوات آمدم که بیدارش کنم. "مست است و هوشیارش کنید، خواب است و بیدارش کنید...گویید فلونی اومده..."!  بالاخره شیر و شکر ما هم به جرگهٔ مهد روندگان پیوست. سه پنج روزی (۳x۵) هست که با هم در این وادیِ جدید قدم گذشته ایم! دوران تطبیق را با روزی دو ساعت در مهد میگذرانیم! تا اینجایش که خوب بوده...برای ادامه هم،  آنجا که روی پای خود ایستادن رقم می‌خورد، نیازمنیم به دل‌‌های مهربانِ شما. برای این نو نهال تازه شکفته دعا کنید لطفا !
ای وای دوباره خواب رفت، قلمم را میگویم! تا دیدار بعد به خدایتان میسپارم.

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

اگر پسر نیستی‌، پس چه هستی‌؟

از پسرک می‌پرسم: تو پسری؟
تاکید می‌کند که: نه، من پسر نیستم! من آریانم!

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

تقصیر تو نیست!


-تقصیر تو نیست که با موفقیت دورهٔ تحصیلت در این قاره را پشت سر گذاشته و قصد برگشت به وطن را کرده ای. تقصیر از دل‌ رنجور و فراق چشیدهٔ من است. هر که نبود، من یکی‌ که شاهد آن همه  زحمات بی‌ دریغ و تنهایی بی‌ کرانت بودم! این همه اوج گرفتی‌ تا به بالاترین دست یابی‌ و حالا زمان آن رسیده که پر باز کنی‌! تا اینجایش حرفی‌ نیست، فقط جواب این دل‌ِ حرف نشنو که مدام بهانه ات می‌کند را چه دهم؟ (به هم کلاسی‌ و هم روحی‌ ام)*۱
-تقصیر تو نیست که از دیوارِ راست بالا می‌روی و روی آن دنده که میافتی حرف که گوش نمیکنی‌، هیچ،  گاز هم میگیری! تقصیر از کم طاقتی و کم تجربگیِ من است که تا مرز انفجار و ایست قلبی پیش میروم. تو که سر تا پا شهد و شیرینی‌ و عشق و محبتی که بر جان و روانم قطره قطره میچکی. به قول "داستان حسنک وزیر" این  منم که در مادری نا تمامم! *۲ (به شیر و شکرم)
- تقصیر تو نیست که دیگر زیر آسمان یک شهر نیستیم، که دیگر هر آخرِ هفته همدیگر را نمی‌بینیم. که دیگر حضور نداری در زندگی‌‌ام مگر در خاطره ها! تقصیر از گوش‌های من است که می‌‌خواهند تو را بشنوند و چشما‌هایم که تو را بخوانند. ( به دوست کودکی ام)
- تقصیر  تو نیست که من اینجا همهٔ آنچه که از زندگی‌ میجویم را ندارم. که گاهی تا سر حد جنون خسته و بی‌ حوصله میشوم. که دلم تنگ میشود، که غریب افتاده ام. تقصیر از این دل‌ وا‌ مانده من است که برای غربت ساخته نشده. (به شریکِ زندگی‌ ام)


 *1. My soul mate
 
 *2. تاریخ بیهقی- داستان بر دار کردن حسنک وزیر: 
چون حسنک بیامد خواجه بر پای خاست، چون او این مکرمت بکرد همه اگر خواستند یا نه بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و برخویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت «در همه کارها ناتمامی!» وی نیک از جای بشد و خواجه، امیر حسنک را هر چند خواست که پیش١ وی نشیند نگذاشت و بر دست راست نشست ... و بوسهل بر دست چپ خواجه. (بوسهل) از این سخت بتابید.