به تو مدیونم بانو، مدیون.
اگر امروز به زن بودن خود میبالم، از بدنم فرار نمیکنم، و به اندیشههایم افسار نمیزنم همه را از تو دارم که در گوشم نجوا کردی میشود سیب را "از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست" چید و بدون ترسیدن "به چراغ و آب و آینه" پیوست. آری، تو به من یاد دادی که میشود از میان نارونها "گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت" کرد و وقتی که "خوشههای اقاقی" خوابیدند به سراغ معشوق رفت.
آن روزها که با عزلت خود در غربت "در اتاقی به اندازهٔ یک تنهایی" دست و پنجه نرم میکردم از تو اموختم تا "به بهانههای ساده خوشبختی خود" بنگرم و تاب بیاورم!
"دستهایت را دوست میدارم" فروغ عزیزم. دستهایی را که در باغچه کاشتی تا سبز شوند و "پرستوها در گودی انگشتان جوهریش تخم" بگذارند.
اگر امروز به زن بودن خود میبالم، از بدنم فرار نمیکنم، و به اندیشههایم افسار نمیزنم همه را از تو دارم که در گوشم نجوا کردی میشود سیب را "از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست" چید و بدون ترسیدن "به چراغ و آب و آینه" پیوست. آری، تو به من یاد دادی که میشود از میان نارونها "گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت" کرد و وقتی که "خوشههای اقاقی" خوابیدند به سراغ معشوق رفت.
آن روزها که با عزلت خود در غربت "در اتاقی به اندازهٔ یک تنهایی" دست و پنجه نرم میکردم از تو اموختم تا "به بهانههای ساده خوشبختی خود" بنگرم و تاب بیاورم!
"دستهایت را دوست میدارم" فروغ عزیزم. دستهایی را که در باغچه کاشتی تا سبز شوند و "پرستوها در گودی انگشتان جوهریش تخم" بگذارند.

