۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

دو قدم این‌ور خط

حیفم آمد که راجع به این کتاب چیزی ننویسم. همانی که با همهٔ پشت دردی که داشتم من را برای نوشتن پشت کامپیوتر کشاند ، روی بال‌های خودش سوارم کرد و به این ور و آنور زمان برد، یک وعدهٔ سیر شعر و شاعری چاشنی راهم کرد، و در آخر حسابی به هپروت بردم، آنهم منی‌ که به قول نویسنده "نزده میرقصم"! نمیخواهم بشود حکایت "گیرم پدر تو بود فاضل" ولی‌ از اینکه از مکتب این استاد درس گرفته ام بسی‌ خشنود و بالنده ام.
اگر هم سلیقه باشیم
حتما از خواندنش لذت خواهید برد!




۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

تو ... هم ...!

تو هم از شهرمان میروی، خدا نگهدارت!

شهری که کمتر دوست میدارمش چون از تو خالی‌ میشود. شهری که به قول مولانا "بی‌ تو مرا تنگ میشود". و اینکه چه طور شهری که دیگر در آن‌ نیستم مرا تنگ میشود، خود جای تفسیر و توجیه دارد!!!

شهری که در آن ‌کارمان با "je voudrais" و "s`il vous plait" راه می‌افتاد. شهری که با همهٔ خوبی‌ و بدی‌اش مال من و تو بود، ارث پدرمان!

برو به سلامت، خدا نگهدارت!

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

مردد در انتخاب عنوان!

کی‌ فکرشو میکرد که یک روزی همینجوری که دارد وبلاگ گردی می‌کند، یه دوست خوب پیدا شود که با صبوری همهٔ سوال‌هایش را جواب بدهد و تازه یه قالب خوشگل هم برای وبلاگش درست کنه. پس چه نتیجه میگیریم؟ جونم براتون بگه که نتیجه میگیریم هنوز دورهٔ آخر الزمون نشده و هنوز دوستی‌ و محبت پیدا می‌شه، حتا توی دنیای مجازی. راستی‌ یه سوال، کدام آخر...کدام زمون؟ این زمان و آخرش را با چه مقیاسی باید سنجید؟ از موضوع پرت نشویم، سپاسگزارم دوست عزیز.

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

خدا کی‌ می‌‌آید؟

تو را آن‌ زمان حس می‌کنم که کودک ناتوانم به بد‌ترین شکل از تخت آویزان است ولی‌ معجزه آسا نجات می‌یابد. آن‌ هنگام که تو بر بی‌ گناهی‌ام گواه میدهی‌ و آن‌ ستم پیشه بر غرور و برد باری‌ام سر تعظیم فرود می‌‌آورد. خدایی که لای این شب بوهاست گاه و بیگاه بیرون می‌‌آید تا من و تو فراموشش نکنیم. مهربان خدای من چه به موقع آمدی. سپاس، سپاس.

دو لیوان

اینجا دو لیوان است. یکی‌ سفید با قلب‌های قرمز و دیگری قرمز با قلب‌های سفید. من به یاد تو در آن‌ قرمزه چای مینوشم و به بامبو‌های‌ روی میز می‌‌اندیشم. تو به چه می‌‌اندیشی‌؟

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

تابستان ها

۱. تابستان‌ها فصل آبنبات قیچی هل دار و شیرینی لادن سر پل است با چای (آنهم فقط در استکان‌های بلور مادرجان).

۲. تابستان‌ها فصل سر پل (تجریش) رفتن است با مامان در جستجوی زغال اختهٔ قرمز و بلال (آنهم دم گرگ و میش غروب که مثل سگ به دنبال بلال بو بکشی و ردشو دنبال کنی‌).

۳. تابستان‌ها فصل کنسرت و تئاتر و سینما است (آنهم با چند تا دوست جون جونی که از قبل یا بلیت گرفته باشند یا مقدماتش را فراهم کرده باشند).

۴. تابستان ها فصل دربند است و دربند انقدر خوب است که"آنهم" داخل پرانتز ندارد!

۵. تابستان‌ها فصل جلوی تلویزیون لم دادن و ماهواره و سریال تماشا کردن است (آنهم از نوع در پیت ایرانیش که از حق هم نگذریم با همهٔ چرندیش آدم را به خودش معتاد می‌کند)

۶. تابستان‌ها فصل شانه‌ خالی‌ کردن از دیدن کسانی‌ است که حوصله شون رو نداری (آنهم مردمانی که یا خودشون بهت گیر سه پیچ میدهند یا مادرجان که "عزیزم، خانمی کن و مردم دار باش").

۷
. تابستنها فصل کش آوردن شب‌های مادر است. ( شب‌هایی‌ که دوست داری با حرف زدن به صبح وصله‌اش بزنی‌ شاید که تلافی زمان دوری را دربیاوری.)

۸. تابستنها فصل تجدید عهد و میثاق است با "شهر کتاب" و "انقلاب" برای خرید کتاب و cd و پوستر با بهانه یا بی‌ بهانه...و شوری کودکانه و وسواس آلوده برای حمل پوستر مبادا که گوشه‌ای از چهرهٔ فروغ تاب بردارد.

۹
. تابستان‌ها فصل اون شهر لعنتی است با چنار‌های دود خورده اش، غروب‌های دم کرده اش، و یک نمه بارانش (و چه بهتر که پنجره باز باشد تا یک دل سیر با بوی خاک باران خورده‌اش عشق بازی کنی‌...وقتی‌ که میدانی هیچ جای دنیا بارانش این بو را ندارد.)

۱۰. و اما...


۱۱
. و اما این تابستان فصل اینجا ماندن، دلتنگ شدن، و جویدن تک تک این خاطره هاست. فصل دلخوش بودن به شیرینی‌‌های شازده کوچولو، خانهٔ جدید، و آمدن میهمانی بهتر از برگ درخت.

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

عاشق پیشه

از آنجا که من ذاتا آدم عاشق پیشه‌ای هستم تا حالا به اندازهٔ موهای سرم عاشق شده ام. یادم نمیاد اولین بار کی‌ و چگونه به دام افتادم. احتمالا در نوزادی به مادری بهتر از برگ درخت ! نه اینکه فکر کنی‌ همین جوری ها! راستی‌ راستی‌ عاشق میشدم، از حیوانات خانگی بگیر تا قهرمان کتاب هایی که میخواندم. نم نمک معلم‌ها و اساتید به لیست اضافه شدند، عشق‌های اینترنتی، عشق‌های بین المللی، و ...! برای من یکی‌ که عشق بیشتر از شیرینی‌ درد به همراه داشته. ولی‌ همیشه با این وجود به خاطره شیرینی‌‌اش آن‌ را به جان خریده ام.

و اما تو‌ای معشوق ابدی من، ‌ای که چشمان خندانت سر چشمهٔ زلال شادی‌ها و پاکی هاست،‌ای معشوق شش ماههٔ من به زندگیم خوش آمدی! با خودت نور آوردی. نور افشان بمان و غرق در نورمان کن. آمین.