۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

تابستان ها

۱. تابستان‌ها فصل آبنبات قیچی هل دار و شیرینی لادن سر پل است با چای (آنهم فقط در استکان‌های بلور مادرجان).

۲. تابستان‌ها فصل سر پل (تجریش) رفتن است با مامان در جستجوی زغال اختهٔ قرمز و بلال (آنهم دم گرگ و میش غروب که مثل سگ به دنبال بلال بو بکشی و ردشو دنبال کنی‌).

۳. تابستان‌ها فصل کنسرت و تئاتر و سینما است (آنهم با چند تا دوست جون جونی که از قبل یا بلیت گرفته باشند یا مقدماتش را فراهم کرده باشند).

۴. تابستان ها فصل دربند است و دربند انقدر خوب است که"آنهم" داخل پرانتز ندارد!

۵. تابستان‌ها فصل جلوی تلویزیون لم دادن و ماهواره و سریال تماشا کردن است (آنهم از نوع در پیت ایرانیش که از حق هم نگذریم با همهٔ چرندیش آدم را به خودش معتاد می‌کند)

۶. تابستان‌ها فصل شانه‌ خالی‌ کردن از دیدن کسانی‌ است که حوصله شون رو نداری (آنهم مردمانی که یا خودشون بهت گیر سه پیچ میدهند یا مادرجان که "عزیزم، خانمی کن و مردم دار باش").

۷
. تابستنها فصل کش آوردن شب‌های مادر است. ( شب‌هایی‌ که دوست داری با حرف زدن به صبح وصله‌اش بزنی‌ شاید که تلافی زمان دوری را دربیاوری.)

۸. تابستنها فصل تجدید عهد و میثاق است با "شهر کتاب" و "انقلاب" برای خرید کتاب و cd و پوستر با بهانه یا بی‌ بهانه...و شوری کودکانه و وسواس آلوده برای حمل پوستر مبادا که گوشه‌ای از چهرهٔ فروغ تاب بردارد.

۹
. تابستان‌ها فصل اون شهر لعنتی است با چنار‌های دود خورده اش، غروب‌های دم کرده اش، و یک نمه بارانش (و چه بهتر که پنجره باز باشد تا یک دل سیر با بوی خاک باران خورده‌اش عشق بازی کنی‌...وقتی‌ که میدانی هیچ جای دنیا بارانش این بو را ندارد.)

۱۰. و اما...


۱۱
. و اما این تابستان فصل اینجا ماندن، دلتنگ شدن، و جویدن تک تک این خاطره هاست. فصل دلخوش بودن به شیرینی‌‌های شازده کوچولو، خانهٔ جدید، و آمدن میهمانی بهتر از برگ درخت.

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

عاشق پیشه

از آنجا که من ذاتا آدم عاشق پیشه‌ای هستم تا حالا به اندازهٔ موهای سرم عاشق شده ام. یادم نمیاد اولین بار کی‌ و چگونه به دام افتادم. احتمالا در نوزادی به مادری بهتر از برگ درخت ! نه اینکه فکر کنی‌ همین جوری ها! راستی‌ راستی‌ عاشق میشدم، از حیوانات خانگی بگیر تا قهرمان کتاب هایی که میخواندم. نم نمک معلم‌ها و اساتید به لیست اضافه شدند، عشق‌های اینترنتی، عشق‌های بین المللی، و ...! برای من یکی‌ که عشق بیشتر از شیرینی‌ درد به همراه داشته. ولی‌ همیشه با این وجود به خاطره شیرینی‌‌اش آن‌ را به جان خریده ام.

و اما تو‌ای معشوق ابدی من، ‌ای که چشمان خندانت سر چشمهٔ زلال شادی‌ها و پاکی هاست،‌ای معشوق شش ماههٔ من به زندگیم خوش آمدی! با خودت نور آوردی. نور افشان بمان و غرق در نورمان کن. آمین.









۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

روزگار ماتم

پاسخی به مادر جوان و دردمند ایرانی‌ در روزگار ماتم:

سلام بر تو که رنج و ستم میکشی،

اجداد من به آنسو کوچ نکردند ولی‌ خود خواسته و ناخواسته در آن "سوی دیگر" ماندگار شدم. من پسرکم را که کمی‌ از دلبند تو کوچکتر است در کالسکه در هوای آزاد میگردانم ولی‌ من بی‌ دغدغه نیستم. من پا به پای شما برای جوانان وطن خون گریه می‌کنم و دلم برای همه میسوزد. برای وطن، برای جوانی سیاه جوانان کشورم، برای تو، برای خودم، برای بی‌ عدالتی، و برای پسرکم که مادری غمگین دارد. شاید اگر مادرش اهل همینجا بود.........؟ نمیدانم که کدام بهتر بود؟

به امید روز‌های بهتر.




۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

روی سخنم با توست کودک شیرین من تا بدانی که...

تا بدانی که چرا رای میدهم!

شیرینم، رای میدهم بخاطر آزدی تو و خودم! به خاطر کشورمان. شاید به من بگویی که کشور تو اینجاست نه آنجا، به تو حق میدهم ولی‌ میدانم که هیچ گاه فراموش نمیکنی‌ که نیمی از وجودت از آنجاست! آنجا که مادرت را در دل خویش پرورید تا تو را در دل خویش بپروراند. رای میدهم تا تو آزدانه آنجا برگردی نه با هراس! رای میدهم تا روزی به مادرت و کشورش افتخار کنی‌، رای میدهم تا بدانی فروغ که بود و برای که شعر میگفت. میدانم که ایرانم را دوست داری که ایران من ایران توست. بیا با هم برای آزادیش بکوشیم!

To share

سیبم را با تو تقسیم می‌کنم، یک نیمه مال من، یک نیمه مال تو! آن نیمه را که با تو تقسیم کرده‌ام بیشتر از سیب کامل دوست دارم!

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

پدیده ی دو قلبگی!

آیا چیزی راجع به پدیده ی دو قلبگی شنیده اید؟ تا به حال شنیده اید که کسی‌ دو تا قلب داشته باشد؟ البته خیلی‌ هم ناممکن نیست ها! اون منم که دو تا قلب دارم! یکی‌ اون قلبم که هر روز بغلش می‌کنم، شیرش میدم، و باهاش بازی می‌کنم و آن قلب دیگر، همانیست که بینوا هزار تکه شده و هر تکه اش گوشه‌ای جا مانده است. بر سر آن تکه‌اش که در سرزمین مادری با همهٔ دار و ندارش جا مانده بحثی‌ نیست، ولی‌ در شگفتم که کدامین تکه در آن دیار دیگر جا مانده که آنچنان مرا بیتاب خود می‌کند. آن دیار پیشین، آنجا که برای اولین بر مرا پناه داد و به فرزند خواندگی پذیرفت. مام وطن که جای خود دارد. دلم برای مادر خوانده ام تنگ شده! خدایا چه چیز را آنجا جا گذشتم؟ دوستانم، آن حسّ بیکران رها شدگی، آن کوله بار تجربه‌های نو شکفته، و یا..........؟ خدایا دلم برای خودم و فرانسه تنگ شده است!

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

طفلکی دل

نمیدونم این آهنگ از کدوم خواننده است، فقط میدونم که مدام تو ذهنم تکرار می‌شه:

طفلکی دلم گیره،

پای دل به زنجیره،

نمی‌شه برم دیگه دیره دیره!