۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه
To share
۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه
پدیده ی دو قلبگی!
۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه
طفلکی دل
نمیدونم این آهنگ از کدوم خواننده است، فقط میدونم که مدام تو ذهنم تکرار میشه: طفلکی دلم گیره، پای دل به زنجیره، نمیشه برم دیگه دیره دیره!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
بستنی
سه یا چهار بر از پهلوی بستنی فروشی گذشتم، هی هوس کردم هی ترسیدم تا بالاخره هوس بر ترس غلبه کرد و رفتم به دختر جوان فروشنده گفتم: یک بستنی لطفا. (!Ein "glace" bitte) حرفم را نفهمید و با نگاهی پرسشگر بهم خیر شد. از خنگیش جا خوردم و کمی هم بهم بر خورد که من که به زبون خودش گفتم پس حتما از بد بودن لهجمه که نمیفهمه. بالاخره گفتم که "ice cream" میخواهم. با کلی ولع، در حالیکه خوش خوشانم شده بود شروع به لیس زدن کردم. یک دستم بستنی بود با یک دست هم کلسکهٔ پسری رو میراندم. نشستم رو یک نیمکت که بستنیم رو تموم کنم. تازه یادم افتاد که برای چی بستنی فروش بیچاره نفمید که من چی میگم.. من کلمهٔ بستنی رو خیلی حق به جانب بی آنکه حواسم باشه فرانسه گفته بودم. آلمانیش میشه (ice)! خنده ام گرفت که تا چه حد گیج میزنم!!!
۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه
شنبه ها
تنهایی و زندگی تنها تو غربت هم برای خودش عالمی داشت. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی ممکنه از دستش بدم یا دلم براش تنگ بشه. فکر میکردم خوب یا بد همینه که هست، یه جورهایی "take it for granted" میانگاشتمش. در این هیرو ویر شنبهها هم داستانی داشت، صبحها کمی دیر تر از خواب بلند شدن بعد از فیلم نگاه کردنهای جمعه شب" soirée" ، قبل از ظهر کمی خرید یا خیابون گردی، و ناهار کباب ترکی خوردن با یه دوست خیلی خوب که سابقهٔ دوستیش هم مثل خودش سرشار از صداقت کودکی بود. ناهار از گلو پایین نرفته بساط چایی راه انداختن و بعد حرف و حرف و حرف و خواندن شعرو مطالب خوندنی. چند وقت پیش این دوست مطلبی رو راجع شنبهها برام فرستاد که کلی حالمو خراب کرد. شما هم بخونید، شاید حال شما هم خراب شه. چنین نوشت آن دوست:
"آن ظهرهای شنبه چیزی داشت که بلد نیستم توصیفش کنم. چیزی از جنس همدلی، امید، ایمان و اعتماد.
دلم برای آن ظهرهای شنبه تنگ شده و می دانم که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شوند.می دانم که دیگر هیچ دوربینی نمی تواند آن خنده های سرخوشانه و آن چشمان سرشار ما را قاب بگیرد."

