۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

To share

سیبم را با تو تقسیم می‌کنم، یک نیمه مال من، یک نیمه مال تو! آن نیمه را که با تو تقسیم کرده‌ام بیشتر از سیب کامل دوست دارم!

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

پدیده ی دو قلبگی!

آیا چیزی راجع به پدیده ی دو قلبگی شنیده اید؟ تا به حال شنیده اید که کسی‌ دو تا قلب داشته باشد؟ البته خیلی‌ هم ناممکن نیست ها! اون منم که دو تا قلب دارم! یکی‌ اون قلبم که هر روز بغلش می‌کنم، شیرش میدم، و باهاش بازی می‌کنم و آن قلب دیگر، همانیست که بینوا هزار تکه شده و هر تکه اش گوشه‌ای جا مانده است. بر سر آن تکه‌اش که در سرزمین مادری با همهٔ دار و ندارش جا مانده بحثی‌ نیست، ولی‌ در شگفتم که کدامین تکه در آن دیار دیگر جا مانده که آنچنان مرا بیتاب خود می‌کند. آن دیار پیشین، آنجا که برای اولین بر مرا پناه داد و به فرزند خواندگی پذیرفت. مام وطن که جای خود دارد. دلم برای مادر خوانده ام تنگ شده! خدایا چه چیز را آنجا جا گذشتم؟ دوستانم، آن حسّ بیکران رها شدگی، آن کوله بار تجربه‌های نو شکفته، و یا..........؟ خدایا دلم برای خودم و فرانسه تنگ شده است!

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

طفلکی دل

نمیدونم این آهنگ از کدوم خواننده است، فقط میدونم که مدام تو ذهنم تکرار می‌شه:

طفلکی دلم گیره،

پای دل به زنجیره،

نمی‌شه برم دیگه دیره دیره!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

سال پیش در چنین روزی

تو در من جاری شدی و من در تو

با هم به دریا رسیدیم

گوهر زندگی‌ بر دل صدف بنشست.



۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

بستنی

سه یا چهار بر از پهلوی بستنی فروشی گذشتم، هی‌ هوس کردم هی‌ ترسیدم تا بالاخره هوس بر ترس غلبه کرد و رفتم به دختر جوان فروشنده گفتم: یک بستنی لطفا. (!Ein "glace" bitte) حرفم را نفهمید و با نگاهی‌ پرسشگر بهم خیر شد. از خنگیش جا خوردم و کمی‌ هم بهم بر خورد که من که به زبون خودش گفتم پس حتما از بد بودن لهجمه که نمیفهمه. بالاخره گفتم که "ice cream" میخواهم. با کلی‌ ولع، در حالیکه خوش خوشانم شده بود شروع به لیس زدن کردم. یک دستم بستنی بود با یک دست هم کلسکهٔ پسری رو میراندم. نشستم رو یک نیمکت که بستنیم رو تموم کنم. تازه یادم افتاد که برای چی‌ بستنی فروش بی‌چاره نفمید که من چی‌ میگم.. من کلمهٔ بستنی رو خیلی‌ حق به جانب بی‌ آنکه حواسم باشه فرانسه گفته بودم. آلمانیش می‌شه (ice)! خنده ام گرفت که تا چه حد گیج میزنم!!!

آفتاب ملایم و خوبیه. اینجا که نشستم یک باغچهٔ سنبل کاری شده کنارمه که رایحهٔ دلپزیرش که در هوا پراکنده شده و با نسیم به مشام می‌رسد کلی‌ بوی عید رو یاد آدم می‌‌آورد. از یک پنجرهٔ بالا خونه صدای گیتار میاد. شازده کوچولو بیدار شده و داره برای خودش آواز میخونه. یک دفعه کلی‌ حالم خوب شد بر عکس دیشب که که سازم اصلا کوک نبود. از شما چه پنهان که همین الان یک شکلات از جیبم در آوردم و خوردم. مثلا هم می‌خواهم بعد از زیمان به وزن اوّلم برگردم !!! بلند شوم بروم که از پیاده روی جا نمونم. شما هم حال خوشی‌ داشته باشید چه با بستنی چه بی‌ بستنی!!!


پیوست: شازده داره بالانس میزنه توی کالسکه. به نظر شما شیرینی کدام بیشتره؟ یک بستنی شکلاتی یا تماشای موجود کوچکی که تا چندی پیش جنینی بیش نبود ولی‌ امروز دارد با تمام نیرو همگام با نوای زندگی‌ ابرز وجود میکنه؟

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

شنبه ها

تنهایی و زندگی‌ تنها تو غربت هم برای خودش عالمی داشت. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی ممکنه از دستش بدم یا دلم براش تنگ بشه. فکر می‌کردم خوب یا بد همینه که هست، یه جور‌هایی‌ "take it for granted" می‌‌انگاشتمش. در این هیرو ویر شنبه‌ها هم داستانی داشت، صبح‌ها کمی‌ دیر تر از خواب بلند شدن بعد از فیلم نگاه کردن‌های جمعه شب" soirée" ، قبل از ظهر کمی‌ خرید یا خیابون گردی، و ناهار کباب ترکی‌ خوردن با یه دوست خیلی‌ خوب که سابقهٔ دوستیش هم مثل خودش سرشار از صداقت کودکی بود. ناهار از گلو پایین نرفته بساط چایی راه انداختن و بعد حرف و حرف و حرف و خواندن شعرو مطالب خوندنی. چند وقت پیش این دوست مطلبی رو راجع شنبه‌ها برام فرستاد که کلی‌ حالمو خراب کرد. شما هم بخونید، شاید حال شما هم خراب شه.

چنین نوشت آن دوست:

"آن ظهرهای شنبه چیزی داشت که بلد نیستم توصیفش کنم. چیزی از جنس همدلی، امید، ایمان و اعتماد.
دلم برای آن ظهرهای شنبه تنگ شده و می دانم که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شوند.می دانم که دیگر هیچ دوربینی نمی تواند آن خنده های سرخوشانه و آن چشمان سرشار ما را قاب بگیرد."


۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

راز هستی
















و این معجزهٔ آفرینش است که خود را در شمایل این کوچولو به نمایش میگذارد و من بسی‌ شادمانم که این بار راز هستی‌ از دامان من به این دنیا دمیده شد. چه زود ۶ هفته از اولین دیدارمان میگذرد.