۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه
فتح باغ
حاج خانم تا همین چند وقت پیش از عشق و عاشقی مینوشت، البته الان هم مینویسد ولی کلا نوعش فرق کرده، گویا متعالی تر شده! آن موقعها از رسیدنها و نرسیدن ها، خواستنها و خواسته شدن ها، و بوسههای چیده و نچیده مینوشت ولی امروزه به قدری در روز مرگی غرق شده که موضوع برای نوشتن کم میآورد. البته با پسرکی شیرین و در حال رشد هیچ دو لحظهای مثل هم نیستند ولی با این وجود در خانه ماندن و با مردم نبودن کمبود ایده میاورد!
امروز پس از کلی بازی با "شیر و شکر" در تخت...حاج خانم سر بلند و پیروز از خواباندن او، با خیالی فارغ و آسوده به کنج خلوت خود در کامپیوتر جهت سیاه کردن چند سطری در وبلاگ خود روی آورد! همچنان که حیران چشم بر زمین و آسمان دوخته تا بلکه مطلبی برای نوشتن یابد...صدای معاشقهٔ کلید و در همی برخاست و حاج آقا وارد بشد. بعد از سلام و احوال پرسی و احیاناً روبوسی (حاج خانم به درستی به یاد نمیآورد) حاج آقا به اندرونی شد و پشت کامپیوتر جای بگرفت. حاجیه به او یادآوری کرد که قصد نوشتن در بلاگ خود کرده بود و حاجی همی او را بگفت که چند لحظهای بیش نخوهد انجامید. به راستی هم زیاد به درازا نینجامید ولی......
برای حاجیه این پرسش باقیست که وقت شخصی یک زن (یا مرد، فرقی نمیکند) کی از آن اوست؟ مرزهای این حریم شخصی که این روزها در نوشتههای دوستان زیاد به چشم میخورد تا کی و کجا پیش میرود؟ آیا کمی صبوری و گذشت و کاستن از "من" چارهٔ کار است؟ در اینجا سخن از ابزار نیست چرا که کامپیوتر دیگری نیز موجود بود بلکه به قول فروغ سخن از "وقت گران بهای من است"* که یاد نگرفته ام، یا نخواستهام آن را با کسی تقسیم کنم.
کاستی از کجاست؟ از کمبود زمانی برای خود یا سیری ناپذیری "من "؟
* فروغ فرخزاد، "فتح باغ":
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
امروز پس از کلی بازی با "شیر و شکر" در تخت...حاج خانم سر بلند و پیروز از خواباندن او، با خیالی فارغ و آسوده به کنج خلوت خود در کامپیوتر جهت سیاه کردن چند سطری در وبلاگ خود روی آورد! همچنان که حیران چشم بر زمین و آسمان دوخته تا بلکه مطلبی برای نوشتن یابد...صدای معاشقهٔ کلید و در همی برخاست و حاج آقا وارد بشد. بعد از سلام و احوال پرسی و احیاناً روبوسی (حاج خانم به درستی به یاد نمیآورد) حاج آقا به اندرونی شد و پشت کامپیوتر جای بگرفت. حاجیه به او یادآوری کرد که قصد نوشتن در بلاگ خود کرده بود و حاجی همی او را بگفت که چند لحظهای بیش نخوهد انجامید. به راستی هم زیاد به درازا نینجامید ولی......
برای حاجیه این پرسش باقیست که وقت شخصی یک زن (یا مرد، فرقی نمیکند) کی از آن اوست؟ مرزهای این حریم شخصی که این روزها در نوشتههای دوستان زیاد به چشم میخورد تا کی و کجا پیش میرود؟ آیا کمی صبوری و گذشت و کاستن از "من" چارهٔ کار است؟ در اینجا سخن از ابزار نیست چرا که کامپیوتر دیگری نیز موجود بود بلکه به قول فروغ سخن از "وقت گران بهای من است"* که یاد نگرفته ام، یا نخواستهام آن را با کسی تقسیم کنم.
کاستی از کجاست؟ از کمبود زمانی برای خود یا سیری ناپذیری "من "؟
* فروغ فرخزاد، "فتح باغ":
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سهشنبه
سبزه ریزه میزه
از دستاوردهای سفر اخیرمان به ایران، کتابها و سیدیهایی بودند که برای آریان (شیر و شکر) آورده بودم و طفلکیها تا چند روز پیش هنوز در کارتنهای چسب خورده زندانی بودند! آی خیر نبینی اسباب کشی!!!! خلاصه از برکت باز شدن کارتنها چند شب پیش آریان به بغل و سیدی به دست به اتاق خواب رفتیم!!! خب، میتونست یک سیدی معمولی باشه مثل همهٔ سیدیها ولی نبود...روحم باهاش پرواز کرد! تو این زمونه و با جّو حاکم، کاری در نوع خود بی همتا بود!
این آلبوم شامل ۱۴ قطعه است که در آن آوازهای کودکانه با بافت سنتی مثل "السون و ولسون" با برشهایی از زندگی امروزی مانند "فوتبال" در هم آمیخته اند و جالب تر از همه اینکه در باب دستگاه ماهور و درامد بیات اصفهان خوانده شده اند! شاعر این مجموعه مصطفی رحمان دوست و خوانندهاش حمید جبلی است. وجود همین دو نفر کافی است تا مرا با بردن در دنیای کودکی غرق در لذت کنند! آخرش نفهمیدم من بیشتر از شنیدن این آهنگها لذت میبرم یا "شیر و شکر"!
برای شنیدن و "down load" آهنگها به لینک زیر بروید:
http://karrar.ir/post/1450
این آلبوم شامل ۱۴ قطعه است که در آن آوازهای کودکانه با بافت سنتی مثل "السون و ولسون" با برشهایی از زندگی امروزی مانند "فوتبال" در هم آمیخته اند و جالب تر از همه اینکه در باب دستگاه ماهور و درامد بیات اصفهان خوانده شده اند! شاعر این مجموعه مصطفی رحمان دوست و خوانندهاش حمید جبلی است. وجود همین دو نفر کافی است تا مرا با بردن در دنیای کودکی غرق در لذت کنند! آخرش نفهمیدم من بیشتر از شنیدن این آهنگها لذت میبرم یا "شیر و شکر"!
برای شنیدن و "down load" آهنگها به لینک زیر بروید:
http://karrar.ir/post/1450
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
قاصدک
-آخه عزیز من، جان دلم، یک خورده قرار بگیر، یک ذره آرام بگیر! خسته نشدی از اینکه بعد از این همه سال هنوز به یک آرامش نسبی نرسیده ای؟ که بگویی این یک تکه جا مال من است...ریشه کنی...برگ بدی...ساقه بدی! از وطن بیرون زدی...چه سختیها که نکشیدی تا آن شهر کوچک در فرانسه کم کم به دلت نشست...بهش و مردمانش خو کردی...دیگه کم کم ریشههای کوچکت زیر سنگ فرشهای اون شهر حسابی تار طنیده بودند که با همراهی مهربان و عزیزی در دلٔ راهی کشور همسایه شدی! عزیز کوچک از دلٔ به آغوشت آمد ولی تو کماکان بی قرار میرفتی. حتا الان که راه میرود و چیزهایی میگوید تو هنوز میروی از این شهر به آن شهر...از این خانه به آن خانه!
-فردا اسباب کشی داریم...دلم قرار میخواهد...که بمانم...که زیر و بمهای شهر را یاد بگیرم و به خوبیهایش دلٔ ببندم. میرویم دست در دست شیر و شکر و همراه مهربان. برایمان دعا کنید.
-فردا اسباب کشی داریم...دلم قرار میخواهد...که بمانم...که زیر و بمهای شهر را یاد بگیرم و به خوبیهایش دلٔ ببندم. میرویم دست در دست شیر و شکر و همراه مهربان. برایمان دعا کنید.
۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه
برگشت
هنگامی که برمیگردی...کمی دلتنگ، کمی خوشحال، کمی خسته، کمی سرمست ...با همه و همهی این احساسات که به دوش میکشی تنها و تنها محبت دوستان است که طعم لبخند وبلاگیت را شیرین میکند. بدون شما چه میکردم در این خانهٔ گرد گرفته از غیبت سی و چند روزه؟؟؟
به زودی برمیگردم.
روی ماه همگیتان را میبوسم.
به زودی برمیگردم.
روی ماه همگیتان را میبوسم.
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
خانه
دارم به جایی میروم که در هوایش عطر یار موج میزند و گًلهای بازیگوش اقاقیا از سر و کول دیوارهایش بالا میروند! همانجا که سرخی غربوبش را در هیج جای دیگر دنیا نمیتوان یافت.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
اعتراف نامه
دستهای کوچکی که همه چیز را میکشند، میریزند، و میپاشند...
بنگ... تلفن که بر روی زمین پرتاب شده!
شلپ...لیوان شیر که روی فرش برگشته!
فرت...برگههای مهم کاری که جر خورده اند!
فریاد (عربدهٔ) پدر که به آسمان میرود...
گریه جگر سوز کودکی که در خانه میپیچد و مثل پتک بر سر من فرود میاید...
آری، این است زندگی این روزهای من...این وبلاگ میتوانست بازتاب اندیشههای دانش جویی تنها باشد که از فراز و نشیب PhD و خلوت خود مینویسد ولی آگاهانه در بهاری نه چندان دور تصمیم به امتحان شانس خود در نو آوری و باروری گرفت و خدا را هزاران مرتبه شکر که از این امتحان سر بلند و پیروز با شازده پسری در آغوش، قبالهٔ ازدواجی در دست، و همسری دعا گو بیرون آمد!!!
این روزها بغضی در گلو و جنونی رویان بر سر دارم ولی به "شیر و شکرم" میگویم که هرگز از داشتنت و تصمیم به وجود آوردنت پشیمان نیستم.
یا حق!
بنگ... تلفن که بر روی زمین پرتاب شده!
شلپ...لیوان شیر که روی فرش برگشته!
فرت...برگههای مهم کاری که جر خورده اند!
فریاد (عربدهٔ) پدر که به آسمان میرود...
گریه جگر سوز کودکی که در خانه میپیچد و مثل پتک بر سر من فرود میاید...
آری، این است زندگی این روزهای من...این وبلاگ میتوانست بازتاب اندیشههای دانش جویی تنها باشد که از فراز و نشیب PhD و خلوت خود مینویسد ولی آگاهانه در بهاری نه چندان دور تصمیم به امتحان شانس خود در نو آوری و باروری گرفت و خدا را هزاران مرتبه شکر که از این امتحان سر بلند و پیروز با شازده پسری در آغوش، قبالهٔ ازدواجی در دست، و همسری دعا گو بیرون آمد!!!
این روزها بغضی در گلو و جنونی رویان بر سر دارم ولی به "شیر و شکرم" میگویم که هرگز از داشتنت و تصمیم به وجود آوردنت پشیمان نیستم.
یا حق!
اشتراک در:
پستها (Atom)
