دارم به جایی میروم که در هوایش عطر یار موج میزند و گًلهای بازیگوش اقاقیا از سر و کول دیوارهایش بالا میروند! همانجا که سرخی غربوبش را در هیج جای دیگر دنیا نمیتوان یافت.
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
اعتراف نامه
دستهای کوچکی که همه چیز را میکشند، میریزند، و میپاشند...
بنگ... تلفن که بر روی زمین پرتاب شده!
شلپ...لیوان شیر که روی فرش برگشته!
فرت...برگههای مهم کاری که جر خورده اند!
فریاد (عربدهٔ) پدر که به آسمان میرود...
گریه جگر سوز کودکی که در خانه میپیچد و مثل پتک بر سر من فرود میاید...
آری، این است زندگی این روزهای من...این وبلاگ میتوانست بازتاب اندیشههای دانش جویی تنها باشد که از فراز و نشیب PhD و خلوت خود مینویسد ولی آگاهانه در بهاری نه چندان دور تصمیم به امتحان شانس خود در نو آوری و باروری گرفت و خدا را هزاران مرتبه شکر که از این امتحان سر بلند و پیروز با شازده پسری در آغوش، قبالهٔ ازدواجی در دست، و همسری دعا گو بیرون آمد!!!
این روزها بغضی در گلو و جنونی رویان بر سر دارم ولی به "شیر و شکرم" میگویم که هرگز از داشتنت و تصمیم به وجود آوردنت پشیمان نیستم.
یا حق!
بنگ... تلفن که بر روی زمین پرتاب شده!
شلپ...لیوان شیر که روی فرش برگشته!
فرت...برگههای مهم کاری که جر خورده اند!
فریاد (عربدهٔ) پدر که به آسمان میرود...
گریه جگر سوز کودکی که در خانه میپیچد و مثل پتک بر سر من فرود میاید...
آری، این است زندگی این روزهای من...این وبلاگ میتوانست بازتاب اندیشههای دانش جویی تنها باشد که از فراز و نشیب PhD و خلوت خود مینویسد ولی آگاهانه در بهاری نه چندان دور تصمیم به امتحان شانس خود در نو آوری و باروری گرفت و خدا را هزاران مرتبه شکر که از این امتحان سر بلند و پیروز با شازده پسری در آغوش، قبالهٔ ازدواجی در دست، و همسری دعا گو بیرون آمد!!!
این روزها بغضی در گلو و جنونی رویان بر سر دارم ولی به "شیر و شکرم" میگویم که هرگز از داشتنت و تصمیم به وجود آوردنت پشیمان نیستم.
یا حق!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه
Happy mother's day
روز مادر بر همگان مبارک، به ویژه بر دو عزیز:
آنکه عمری عاشقانه مرا مادری کرد و آنکه طعم شیرین مادری را به من چشاند!
آنکه عمری عاشقانه مرا مادری کرد و آنکه طعم شیرین مادری را به من چشاند!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
زهر مار
ناهار نبود که لامذهب، شکنجه بود. هر لقمهاش زهر مار و درد بود که از گلویم پایین میرفت. "شیر و شکر" بیچارهام در تخت بیمارستان، سرم به دست و ممنوع شده از خوردن، نشسته بود و لقمههای مرا میشمرد. و اما من بیچاره نه میتوانستم جای دیگری روم برای خوردن و نه میتونستم ذرهای از غذا را با او شریک شوم. خوراک مرغ نبود، خوراک چاقو بود که هر ذرّهاش گلویم را برای پایین رفتن میشکافت!
۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه
۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه
Renaissance
درد کشیدم، آسان نبود. تولد دوبارهام را میگویم! اکنون در آستانه یک سال و نیمگی ادراک بهتری از محیط پیدا کرده ام، زیباییها را میبینم و از آنها لذت میبرم! بالاخره توانستم که فصل قبلی را ببندم و ایمان بیاورم به آغاز فصل جدیدی که در کتاب زندگیم رقم خورده است. فصلی که خود، آگاهانه گشودمش ولی توان آغاز کردنش به درازا انجامید. آری، در این کشور جدید من یک سال و نیمه ام...تنها چند ماه بزرگتر از پسرم. این روزها دست در دست دنیا را با هم کشف میکنیم و چیزهای جدید یاد میگیریم.
دیروز یکی از آن زیر مجموعههای شگفت انگیز و سرشار از خوشی این فصل جدید در کلاس "مادر و نوپا" * بود که اولین تجربه هردومان در این کلاس محسوب میشد. من هم همراه "شیر و شکر" نازنینم خندیدم، فریاد مستانه سر دادم، دویدم، و آواز خواندم! با اینکه محیط و اطرافیان کاملا جدید بودند اصلا غریبی نکرد و یک راست سبد اسباب بازیها را نشانه رفت! من هم با هر آنچه توانایی که در این زبان داشتم سعی در صحبت با مادران دیگر کردم!!! و در آخر، هر دو گوش به آواز ملایم گروه سپردیم. آوازهای کودکانه ی فارسی که به جای خود، فرانسوی را هم تا حدی بلد بودم ولی آلمانیش کاملا نو و تاثیر گذار بود! و باز هردو با هم شنیدیم و به یاد سپردیم. آری اینگونه است که هر دو با هم بزرگ میشویم.
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
تربچه
فسقلی خودش قد تربچه است اون وقت یک تربچه خور ماهری هست که بیا و ببین. من که تا حالا بچهٔ یک سال و دو ماهه ندیده بودم که انقدر تربچه دوست داشته باشد! یک نون لواشی به همین اسم اینجا پیدا کردم که از وقتی خریدمش هر شب با پنیر و تربچه (یا برگ تربچه) به عشق نون پنیر سبزی میخورمش. خلاصه که نفس پسرکم با دیدن تربچه بند میاد و تا ندم بهش گاز بزنه آرام نمیشود، بعد در حال جویدن از سر شوق نرم نرمک آواز میخواند.
نوش جان!
نوش جان!
اشتراک در:
پستها (Atom)
