نمیدونم اسمش رو دلگی، نوستالژی، و یا چه مزخرف دیگری میتوان گذاشت! امروز روزی بود و پارکی در مسیر بود و مادری دست در دست کودکش از آنجا میگذشت. برق چیزهای قرمز کوچکی بر روی زمین چشمان زن را تسخیر کرد. با خود فکر کرد که نوعی گل یا میوه است، جلو تر که رفت فکر کرد که چه قدر شبیه ذغال اخته اند و نا امیدانه اندیشید کهای کاش...
با نا باوری یک دانه را پاک کرد و بر دهان گذشت و ناگاه روح و جسمش از طعم ناب ذغال اخته اشباع گشت. دیگر نمیدانست که چطور ذغال آختههای خوب را سوا میکند و به سمت فوارهٔ کوچک برای شستن میبرد و مشت مشت بر دهان میریزد! برای چند لحظه گویا حتا یادش رفته بود که مدام دنبال کودکش بدود و صدایش کند که دور نرود! خدا داند که این فقر وطن یا تنور شکم بود که بیچاره را اینگونه از خود بی خود کرده بود.
پینوشت: من گفتم مادری شما بخوانید "شهرزاد قصه گو"، گفتم کودکی بخوانید "شیر و شکر"!

