۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

زهر مار

ناهار نبود که لامذهب، شکنجه بود. هر لقمه‌اش زهر مار و درد بود که از گلویم پایین میرفت. "شیر و شکر" بیچاره‌ام در تخت بیمارستان، سرم به دست و ممنوع شده از خوردن، نشسته بود و لقمه‌های مرا میشمرد. و اما من بیچاره نه میتوانستم جای دیگری روم برای خوردن و نه میتونستم ذره‌ای از غذا را با او شریک شوم. خوراک مرغ نبود، خوراک چاقو بود که هر ذرّه‌اش گلویم را  برای پایین رفتن میشکافت!

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

بهار

امروز بهار بوی پاک کن‌ها و عکس برگردان‌های بچگی‌ مان را میداد!

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

Renaissance

درد کشیدم، آسان نبود. تولد دوباره‌ام را میگویم! اکنون در آستانه یک سال و نیمگی ادراک بهتری از محیط پیدا کرده ام، زیبایی‌ها را میبینم و از آنها لذت میبرم! بالاخره توانستم که فصل قبلی‌ را ببندم و ایمان بیاورم به آغاز فصل جدیدی که در کتاب زندگیم رقم خورده است. فصلی که خود، آگاهانه گشودمش ولی‌ توان آغاز کردنش به درازا انجامید. آری، در این کشور جدید من یک سال و نیمه ام...تنها چند ماه بزرگتر از پسرم. این روز‌ها دست در دست دنیا را با هم کشف می‌کنیم و چیز‌های جدید یاد میگیریم.
دیروز یکی‌ از آن زیر مجموعه‌های شگفت انگیز و سرشار از خوشی‌ این فصل جدید در کلاس "مادر و نوپا" * بود که اولین تجربه هردومان در این کلاس محسوب میشد. من هم همراه "شیر و شکر" نازنینم خندیدم، فریاد مستانه سر دادم، دویدم، و آواز خواندم! با اینکه محیط و اطرافیان کاملا جدید بودند اصلا غریبی نکرد و یک راست سبد اسباب بازیها را نشانه رفت! من هم با هر آنچه توانایی که در این زبان داشتم سعی‌ در صحبت با مادران دیگر کردم!!! و در آخر، هر دو گوش به آواز ملایم گروه سپردیم. آواز‌های کودکانه ی فارسی که به جای خود، فرانسوی را هم تا حدی بلد بودم ولی‌ آلمانیش کاملا نو و تاثیر گذار بود! و باز هردو با هم شنیدیم و به یاد سپردیم. آری اینگونه است که هر دو با هم بزرگ می‌شویم.

* KRABBEL GROUPPE

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

تربچه

فسقلی خودش قد تربچه است اون وقت یک تربچه خور ماهری هست که بیا و ببین. من که تا حالا بچهٔ یک سال و دو ماهه ندیده بودم که انقدر تربچه دوست داشته باشد! یک نون لواشی به همین اسم اینجا پیدا کردم که از وقتی‌ خریدمش هر شب با پنیر و تربچه (یا برگ تربچه) به عشق نون پنیر سبزی میخورمش. خلاصه که نفس پسرکم با دیدن تربچه بند میاد و تا ندم بهش گاز بزنه آرام نمی‌شود، بعد در حال جویدن از سر شوق نرم نرمک آواز میخواند.
نوش جان!

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

فصل گل و صنوبره، عیدی ما یادت نره!

باشد که امسال سالی‌ سر شار از خوشی‌ و سلامتی برای همگان باشد!
امسال اولین عید شیر و شکر در فرانسه و اولین تجربهٔ قطار سواریش بود. ناگفته نماند که از سر و کول مامان توی قطار بالا رفت و از همه جا آویزون شد! عید نوروز بر شیر و شکر، دوستان عزیزم،  مادری بهتر از برگ درخت, و آن مادر بزرگ لطیف مبارک باد!

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

قدم بر چشم‌هایم بگذار


فکر کنم این روز‌ها حسابی توی دلم  کارامل بسته از بس تویش قند آب شده! کفش پوشیدن پسرک برای اولین بار و قدم‌های گشاد گشادش از همهٔ شیرینی‌‌های دنیا خوشمزه تر بود! احساس اینکه دیگه مثل ما شده و کار‌هایی‌ رو میکنه که ما می‌کنیم احساسی‌ غریب ولی‌ بسیار دلچسبه. گاهی‌ سعی‌ می‌کنم در سن سی‌ سالگی مجسمش کنم، اینکه مثلا با ریش یا بدون ریش چه شکلی‌ میشود! به گمانم این هم یک جور شیدایی مادرانه است آن هم برای من که همیشه سودا زده بوده ام! نازنینم از خدا می‌خواهم که همیشه قدم‌هایت در زندگی‌ استوار باشد و همیشه مثل این روز‌ها برای جلو رفتن تلاش کنی‌. آمین!

 پیوست:  برای زهرای عزیز که  خواسته بود از "شیر و شکر" بنویسم :)




۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

دل تکانی

دلی‌ می‌‌تکانم،
و رختی،
و فصلی،
و حتا کودکی!
همه و همه را از غبار کهنه گی ها  و کاستی‌ها می‌‌تکانم! 
دل تکانی‌ام ربطی‌ به سال نو ندارد ولی‌ من این همزمانی را خوشامد می‌گویم!