skip to main
|
skip to sidebar
یکشنبه ۴ دسامبر ۲۰۱۱
آلمانی :)
مکان: خونهٔ ما
زمان: یک شنبه، هنگام ناهار
پسرک قصهٔ ما دارد تند و تند یک چیزی را به فارسی برای پدرش تعریف میکند. بهش میگویم: "به بابا آلمانی بگو". برگشته سمت پدرش و با لبخند میگوید: "آلمانی"!!!
پیامهای جدیدتر
پیامهای قدیمی تر
صفحه اصلی
اشتراک در:
پیامها (Atom)
بايگانی وبلاگ
◄
2012
(7)
◄
May
(2)
مژده دهید! مژده دهید! یار پسندید مرا
یافتم! یافتم!
◄
April
(2)
اقاقیا
عمو زنجیرباف
◄
March
(1)
خواب میدیدم و خواب دیدنم را نمیدیدم!
◄
February
(1)
ارباب خودم چرا نمیخندی؟
◄
January
(1)
بودنت را دوست دارم!
▼
2011
(15)
▼
December
(1)
آلمانی :)
◄
November
(1)
گنگ نامه!
◄
October
(1)
ایران چیست؟
◄
September
(1)
کودکستان یا دبستان...هر جا باشیم خوش و شادیم!
◄
August
(2)
اگر پسر نیستی، پس چه هستی؟
تقصیر تو نیست!
◄
July
(2)
نگاه
صندلیام میخ دارد!
◄
June
(2)
چند سطری برای شهرم
زمانی که فاصلهها رنگ میبازند.
◄
April
(1)
شوق
◄
March
(3)
باید خندید یا که گریست؟
سوسک قرمزی هم بله!
تضاد
◄
January
(1)
زاد روز
◄
2010
(30)
◄
December
(2)
دو قدم این ور خط *
رقص!
◄
November
(3)
دلجوئی!
اندر حکایت شهرزاد مدرن!
بفرمائید نون!
◄
September
(2)
خواهر بزرگه
ذغال اخته
◄
August
(3)
زلال، پاک، و پویا چون آب روان
فتح باغ
سبزه ریزه میزه
◄
July
(2)
قاصدک
برگشت
◄
June
(1)
خانه
◄
May
(3)
اعتراف نامه
Happy mother's day
زهر مار
◄
April
(2)
بهار
Renaissance
◄
March
(4)
تربچه
فصل گل و صنوبره، عیدی ما یادت نره!
قدم بر چشمهایم بگذار
دل تکانی
◄
February
(3)
گلایه
در سالروز کوچ بزرگ بانویی که دستانش و گودی جوهری ا...
آیا دوباره گیسونم را در باد شانه خواهم زد؟
◄
January
(5)
زیباترین رویا
Happy birthday
ندای آزادی
◄
2009
(29)
◄
December
(3)
◄
November
(1)
◄
October
(5)
◄
September
(3)
◄
August
(4)
◄
July
(1)
◄
June
(5)
◄
May
(1)
◄
April
(2)
◄
March
(1)
◄
January
(3)
درباره من
شهرزاد قصه گو
اینجا هستم تا كه بگویم؛ از تو، خودم، و زندگی* می نگارم تا باشم، هستم تا بگویم
مشاهده نمايه کامل من
Counter
آمار